داستان هایی "کوتاه" برای پیمودن راهی "بلند"

  • /

    خانه ی داستان

  • /

    خانه ی داستان

  • /

    خانه ی داستان

  • /

    خانه ی داستان

  • /

    خانه ی داستان

۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻥ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺧﻮﺑﯽ ﻧﺒﻮﺩ...

ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻥ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺧﻮﺑﯽ ﻧﺒﻮﺩ...

ﯾﺎﺩﻣﻪ ﺑﭽﮕﯽ ﻫﺎﻡ، ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻢ ﻣﺰﺍﺭ، ﺳﻌﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﭘﺎﻡ ﺭﻭﯼ ﻗﺒﺮﺍ ﻧﺮﻩ...

ﺗﺎ ﺭﻭ ﯾﮑﯿﺸﻮﻥ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻢ، ﺟﯿﮕﺮﻡ ﺁﺗﯿﺶ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺖ! ﭼﺸﺎﻣﻮ ﻣﯽ ﺑﺴﺘﻢ، ﺗﻮ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﺵ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﻣﯽ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻡ.

ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺖ، ﻣﻦ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ، ﻣﺮﺩﻩ ﻫﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ، ﻗﺪﯾﻤﯽ ﻫﺎ ﭘﻮﺳﯿﺪﻩ ﺗﺮ، ﺟﺪﯾﺪﯼ ﻫﺎ ﺑﺎ ﺳﻨﮓ ﺷﮑﯿﻞ ﺗﺮ...

ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﻢ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺭﻭﯼ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻗﺒﺮ ﭘﺎﻡ ﺭﻓﺖ... ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﯾﺎﺩﻡ ﺭﻓﺖ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﺑﻔﺮﺳﺘﻢ...

ﺍﻣﺎ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ. ﻣﺎ ﮐﻪ ﺩﻟﻤﻮﻥ ﻧﻤﯽ ﺍﻭﻣﺪ ﺣﺘﯽ ﺭﻭﯼ ﻣﺮﺩﻩﻫﺎ ﭘﺎ ﺑﺬﺍﺭﯾﻢ، ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﭼﻘﺪﺭ ﺭﺍﺣﺖ ﺭﻭﯼ ﺯﻧﺪﻩ ﻫﺎ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺳﺸﻮﻥ ﭘﺎ ﻣﯿﺰﺍﺭﯾﻢ...!

ﮐﺎﺵ ﻫﻤﻮﻥ ﺑﭽﻪ ﻣﯽ ﻣﻮﻧﺪﯾﻢ!

ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻥ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺧﻮﺑﯽ ﻧﺒﻮﺩ...

 


بشنویم(:
  • شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۶
  • ۹

تکرار دوباره امضاء و تعهد؟

مثل همیشه تو راه برگشت مدرسه بودم بازم خستگی های تکرار و احساس های بد راجب امتحانات! خودتون بهتر میدونید که چجور حسیه!

تو راه  برگشت تو فکر رفته بود که امسال کارنامه ام قبول میشه یا مردود تو همین حین بودم که یهو آرش از بغلم با سرعت رشد یهو جیغ زدم!

یهویی از فکر بیرون اومدن با اون صدای لعنتی خب همه میترسن!

با خودم حرف میزدم خیلی مغروره اون بیشعور رو باید ادب کنم!

نه اینکه ازش بدم میاد نه!

از اینکه همیشه واسه بچه ها حرف میزد که دیدی اون روز دختره رو چجور کشیدم همه میگفتن اره خیلی باحال بود همیشه به دخترا تیکه میپروند فکر میکرد اره دیگه اون الان بچه باحاله و همه دوستش دارن معلوم بود که عقده ای هست 

تو همین حین یهو چشمم دوباره بهش افتاد که داشت برمیگشت اما این بار با سرعت کم میومد فهمیدم که نقشه ای داره داشتم تو خیابون نگاه میکردم که دوتا دختر رو دیدم داشتن میومدن فهمیدم که میخواست دختره رو بکشه که بازم بره داستان تعریف کنه ولی این بار نه من گفتم الان وقتشه که بهش یاد بهش یاد میدادم که احترام بزاره!

داشتم دنبال چوب یا اهنی میگشتم که بتونم اون رو از موتور بندازم پایین تو همین حین که داشتم میگشتم یه تیکه چوب تقریبا30 سانتی متر پیدا کردم  ارش داشت نزدیک میشد منم به دخترا خیلی نزدیک بودم اون یهو سرعتشو بیشتر کرد دست دختر رو کشید من تو همین حال با چوب زدم تو سینه ی ارش از موتور افتاد من نمی دونستم چیکار کنم چوب رو انداختم به ارش گفتم ها چی شد قهرمان!

همش میگفتی فالان کار رو کردم  فالان کار رو میکنم من تو این کار ها واردم!

تو همین حرف زدنا که بلند شد و اومد سمتم یه مشت خوابوند تو صورتم منم یکی تو شکمش تو این بزن بزن ها که نیرو انتظامی رسید و هردومون رو تو ماشین سوار کرد برد سمت کلانتری 11 اونجا من بهشون گفتم که اون میخواست چیکار کنه ولی هیچ کس باورم نداشت!

هرچی میگفتم هیچکی باور نداشت

تو همین حین چشمم به اون دوتا دختر افتاد با خودم گفتم اینا اینجا چیکار میکنن؟ نکنه اومدن شکایت کنن؟ تو همین فکر ها بودم ه یهو جناب سروان صدام کردن که این دوتا رو میشناسید؟!

من با صدای لرزان گفتم بله من اینارو میشناسم

پرسید که اون پسر این دختر رو کشید؟

گفتم بله 

جناب سروان گفت بیا اینجا تعهد بده که دیگه اینکارو تکرار نمیکنی اینجا بود که یهو گریه ام گرفت!

گفتم جناب سروان غلط کردم لطفا به کسی زنگ نزنید 

من فقط خواستم از این پسره رو ادب کنم

جناب سروان با خنده ی ملیح گفت نمیخوایم زنگ بزنیم این اقا ضمانت کردن که شما پسر خوبی هستید فقط تعهد بدید همین!

من پرسیدم آقا؟!

کدوم آقا؟!

بعد یهو اومد داخل وقتی دیدمش فهمیدم کیه؟!

گفتم حاج آقا شرمنده بخدا من کاری نکردم فقط خواستم اون رو ادب کنم

که یهو حاج اقا گفت میدونم دخترم همه چی رو گفت که من اونجا خشکم زد!

ترسیدم به خونوادم بگن که دعوا کردم برگه و خودکار رو دست لرزان گرفتم امظا و تعهد دادم که دیگه اینکارو نمیکنم!

وقتی که میخواستم برم حاج اقا صدام کرد و گفت که بیام میرسونمت من هی تشکر میکردم و میگفتم که نزدیکه ولی اصرار کرد و من سوار شدم تو را برگشت بهشون گفتم حاج اقا میشه به خانوادمون نگید تو روخدا من اینجوری و اضافی ام میشه نگید اون گفت نه نمیگم خیالت راحت !

اونجا بود که کلن احساس خوبی بهم دست داد به خونمون رسیدیم وقتی خواستیم پیاده بشم حاج اقا گفت ممنون که از دخترم حمایت کردی 

منم گفتم نه بابا این چه حرفیه بلاخره هرکی بود اینکارو می کرد تو همین تشکر ها که بهم گفت

 میشه غروب بیای مسجد کارت دارم؟!

من موندم که از من چی میخواد؟

هی فکر میکردم که چچی میخواد؟

که گفتم چشم میام خدمتتون 

خداحافظی کرد و رفت ولی بعد اینکار رو که کردم یه حس خیلی خوبی بهم دست داد 

ببخشید که طولانی شد(:


  • چهارشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۶
  • ۱

چهارخانه هایی که دیگر صاحبخانه ندارد!!! + آهنگ صاحب(:


عاشقِ پیراهنِ چهارخانه ى مردانه بود!

روبروى ویترین مغازه ها مى ایستادیم و برایم انتخاب میکرد...


چشم بسته سلیقه اش را قبول داشتم

قرار بود یک یادگارى بدهیم به یکدیگر؛

یکى از چهارخانه هایم را خواست که هروقت تن میکردم

تا ساعتها قربانِ قد و بالایم میرفت

انتخابِ خودَش هم بود...


یک روز برایم عکسى فرستاد که دیدم لباسم را تن کرده و

آستینهایش را مثلِ خودم تا آرنج بالا زده و

لبخندِ لعنتى اش را هم چاشنىِ عکس کرده...


میگفت دلم نمى آید زیاد بپوشمش 

مبادا بوىِ عطرِ تلخِ مردانه ات از روىِ لباس بپَرَد!

میگفت چهارخانه هایت را که تن میکنم،

امنیت تمامِ وجودم را میگیرد

حالا سالهاست که ندارَمش

دلیلش مهم نیست

مهم  تمام چهارخانه هایى ست،

که دیگر صاحبخانه ندارد!!!


آهنگ صاحب(: بشنویم(:


دریافت
  • شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۶
  • ۶

یه اتفاق بد افتاد من اشتباه بزرگی انجام دادم لطفا واسم دعا کنید):

یه اتفاق بد افتاد من اشتباه بزرگی انجام دادم لطفا واسم دعا کنید):

  • جمعه ۵ خرداد ۱۳۹۶
  • ۵

به نظرتون جن ها درمان سرطان رو میدونن؟!

یه مدتی میشه که به فکر درمان سرطان افتادم و دقیقا به این عشق میخواستم رشته علوم تجربی برم

راستش من افراد زیادی دیدم که با سرطان سر و کله میزنن و چقدر درناکه!

تا حالا فقط داروهایی کشف شده که فقط میشه درد رو کم کرد و بعضیاشون ممکنه درمانگر باشن

به نظرتون جن ها درمان سرطان رو میدونن؟

خب فک کنم قبلا تو یه وبلاگ نظر گزاشتم که راجب جن ا کلی تحقیق کردم و اخرش تنبیه شدم

ولی واقعا به یاد اوردن اون درد هایی که افراد میکشن یلی بده

خودتون تصور کنید که یک نوزاد 9 ماه توش علائم سرطان پیدا بشه اخه گناه اون چی بود که با همچین بیماری باید از همین روز های اول زندگی تجربه کنه 

شاید تصورش سخت باشه

ولی من میخوام ریسک کنم و با یکیشون ارتباط برقرار کنم!

حتی اگه به مرگم منجر بشه فقط باید درمان سرطان رو پیدا کنم و مطمنم که اون ها درمانشو میدونن

میدونم که راه طولانی رو باید طی کنم ولی خب ارزشش رو داره که بتونی کلی زندگی رو نجات بدی

شاید شما بگید:

که این پسر چقدر تخیلی فکر میکنه

شایدم بگید خیلی مضخرفه فک کنم جدیدا فیلم کونستانتینگ رو دیده 

ولی خب همانطور که دوستام بهم میگن تو یه دیوونه ی باحالی هستی حاظری برای دست نیافتنی ها جونتو بدی و لی بهش برسی(:

خب نمیدونم کی و از کجا شروع کنم ولی میدونم استرت اپ من بعد از امتحانات شروع میشه (:

خب من سعی میکنم باهاشون ارتباط برقرار کنم و از تجربیاتم بنویسم و امیدوارم به ارزوم برای پیدا کردن درمان برای سرطان تمام تلاشمو بکنم.

ممنون که خوندید(:

  • چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳۹۶
  • ۶