داستان هایی "کوتاه" برای پیمودن راهی "بلند"

  • /

    خانه ی داستان

  • /

    خانه ی داستان

  • /

    خانه ی داستان

  • /

    خانه ی داستان

  • /

    خانه ی داستان

۱۷۶ مطلب توسط «Mojtaba» ثبت شده است

اولین پزشک ایرانی؟؟!!

دکتر ابوالقاسم بختیار اولین پزشک ایرانی است که تا سن ٣٩سالگی تحصیلات ابتدایی داشت و خدمتکار یکی از خوانین بزرگ بختیاری بود او هر روز فرزندان خان را به مدرسه میبرد وهمان جا می ماند تا مدرسه تعطیل می شد و دوباره آنها را به منزل میبرد دبیرستانی که فرزندان خان در آن تحصیل می کردند یک کالج آمریکایی (دبیرستان البرز) بود که مدیریت آن برعهده دکتر جردن بود.

دکتر جردن از پنجره دفتر کارش می دید که هر روز جوانی قوی هیکل چند دانش آموز را به مدرسه می آورد.

یکروز که این جوان در شکستن و انبار کردن چوب به خدمتگذار مدرسه کمک کرد دکتر جردن از کار او خوشش آمد واو را به دفتر فرا خواند و از او پرسید که چرا ادامه تحصیل نمی دهد جوان (دکتر ابولقاسم بختیار) گفت که بعلت سن بالا و نداشتن هزینه تحصیل و همچنین با داشتن سه فرزند قادر به این کار نیست ؛

دکتر جردن پذیرفت که خود شخصا آموزش او را در زمانی که باید منتظر بچه های خان باشد بر عهده بگیرد او بعلت استعداد بالا ظرف چند سال موفق به اخذ دیپلم شد و با کمک دکتر جردن برای ادامه تحصیل به آمریکا رفت وسرانجام در سن ۵۵ سالگی مدرک دکترای پزشکی خود را از دانشگاه نیویورک گرفت دکتر بختیار چهار فرزند داشت که همگی آنها پزشک بودند .

دکتر سامویل مارتین جردن معلم و مبلغ آمریکایی از سال ١٨٩٩تا١٩۴٠ریاست کالج آمریکایی در تهران بر عهده داشت و به پاس خدماتش خیابانی در تهران بنامش نامگذاری شد.

گاهی یک خدمت ما میتواند سرنوشت فرد وحتی اجتماعی را تغییر دهد خوبی خوبیست با هر مذهب ویا هر ملییتی !!!


اینم  #دلیل_نامگذاری_خیابان_جردن

متن خیلی جالبی برای من بود خواستم شما هم در این حس مشترک شوید😊🌹

#واقعی  #تاریخی 


  • پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۶
  • ۸

ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻥ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺧﻮﺑﯽ ﻧﺒﻮﺩ...

ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻥ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺧﻮﺑﯽ ﻧﺒﻮﺩ...

ﯾﺎﺩﻣﻪ ﺑﭽﮕﯽ ﻫﺎﻡ، ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻢ ﻣﺰﺍﺭ، ﺳﻌﯽ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﭘﺎﻡ ﺭﻭﯼ ﻗﺒﺮﺍ ﻧﺮﻩ...

ﺗﺎ ﺭﻭ ﯾﮑﯿﺸﻮﻥ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻢ، ﺟﯿﮕﺮﻡ ﺁﺗﯿﺶ ﻣﯽ ﮔﺮﻓﺖ! ﭼﺸﺎﻣﻮ ﻣﯽ ﺑﺴﺘﻢ، ﺗﻮ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﺵ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﻣﯽ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻡ.

ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺖ، ﻣﻦ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ، ﻣﺮﺩﻩ ﻫﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ، ﻗﺪﯾﻤﯽ ﻫﺎ ﭘﻮﺳﯿﺪﻩ ﺗﺮ، ﺟﺪﯾﺪﯼ ﻫﺎ ﺑﺎ ﺳﻨﮓ ﺷﮑﯿﻞ ﺗﺮ...

ﻧﻤﯽ ﺩﻭﻧﻢ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺭﻭﯼ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻗﺒﺮ ﭘﺎﻡ ﺭﻓﺖ... ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﯾﺎﺩﻡ ﺭﻓﺖ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﺑﻔﺮﺳﺘﻢ...

ﺍﻣﺎ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ. ﻣﺎ ﮐﻪ ﺩﻟﻤﻮﻥ ﻧﻤﯽ ﺍﻭﻣﺪ ﺣﺘﯽ ﺭﻭﯼ ﻣﺮﺩﻩﻫﺎ ﭘﺎ ﺑﺬﺍﺭﯾﻢ، ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﭼﻘﺪﺭ ﺭﺍﺣﺖ ﺭﻭﯼ ﺯﻧﺪﻩ ﻫﺎ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺳﺸﻮﻥ ﭘﺎ ﻣﯿﺰﺍﺭﯾﻢ...!

ﮐﺎﺵ ﻫﻤﻮﻥ ﺑﭽﻪ ﻣﯽ ﻣﻮﻧﺪﯾﻢ!

ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻥ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺧﻮﺑﯽ ﻧﺒﻮﺩ...

 


بشنویم(:
  • شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۶
  • ۱۰

تکرار دوباره امضاء و تعهد؟

مثل همیشه تو راه برگشت مدرسه بودم بازم خستگی های تکرار و احساس های بد راجب امتحانات! خودتون بهتر میدونید که چجور حسیه!

تو راه  برگشت تو فکر رفته بود که امسال کارنامه ام قبول میشه یا مردود تو همین حین بودم که یهو آرش از بغلم با سرعت رشد یهو جیغ زدم!

یهویی از فکر بیرون اومدن با اون صدای لعنتی خب همه میترسن!

با خودم حرف میزدم خیلی مغروره اون بیشعور رو باید ادب کنم!

نه اینکه ازش بدم میاد نه!

از اینکه همیشه واسه بچه ها حرف میزد که دیدی اون روز دختره رو چجور کشیدم همه میگفتن اره خیلی باحال بود همیشه به دخترا تیکه میپروند فکر میکرد اره دیگه اون الان بچه باحاله و همه دوستش دارن معلوم بود که عقده ای هست 

تو همین حین یهو چشمم دوباره بهش افتاد که داشت برمیگشت اما این بار با سرعت کم میومد فهمیدم که نقشه ای داره داشتم تو خیابون نگاه میکردم که دوتا دختر رو دیدم داشتن میومدن فهمیدم که میخواست دختره رو بکشه که بازم بره داستان تعریف کنه ولی این بار نه من گفتم الان وقتشه که بهش یاد بهش یاد میدادم که احترام بزاره!

داشتم دنبال چوب یا اهنی میگشتم که بتونم اون رو از موتور بندازم پایین تو همین حین که داشتم میگشتم یه تیکه چوب تقریبا30 سانتی متر پیدا کردم  ارش داشت نزدیک میشد منم به دخترا خیلی نزدیک بودم اون یهو سرعتشو بیشتر کرد دست دختر رو کشید من تو همین حال با چوب زدم تو سینه ی ارش از موتور افتاد من نمی دونستم چیکار کنم چوب رو انداختم به ارش گفتم ها چی شد قهرمان!

همش میگفتی فالان کار رو کردم  فالان کار رو میکنم من تو این کار ها واردم!

تو همین حرف زدنا که بلند شد و اومد سمتم یه مشت خوابوند تو صورتم منم یکی تو شکمش تو این بزن بزن ها که نیرو انتظامی رسید و هردومون رو تو ماشین سوار کرد برد سمت کلانتری 11 اونجا من بهشون گفتم که اون میخواست چیکار کنه ولی هیچ کس باورم نداشت!

هرچی میگفتم هیچکی باور نداشت

تو همین حین چشمم به اون دوتا دختر افتاد با خودم گفتم اینا اینجا چیکار میکنن؟ نکنه اومدن شکایت کنن؟ تو همین فکر ها بودم ه یهو جناب سروان صدام کردن که این دوتا رو میشناسید؟!

من با صدای لرزان گفتم بله من اینارو میشناسم

پرسید که اون پسر این دختر رو کشید؟

گفتم بله 

جناب سروان گفت بیا اینجا تعهد بده که دیگه اینکارو تکرار نمیکنی اینجا بود که یهو گریه ام گرفت!

گفتم جناب سروان غلط کردم لطفا به کسی زنگ نزنید 

من فقط خواستم از این پسره رو ادب کنم

جناب سروان با خنده ی ملیح گفت نمیخوایم زنگ بزنیم این اقا ضمانت کردن که شما پسر خوبی هستید فقط تعهد بدید همین!

من پرسیدم آقا؟!

کدوم آقا؟!

بعد یهو اومد داخل وقتی دیدمش فهمیدم کیه؟!

گفتم حاج آقا شرمنده بخدا من کاری نکردم فقط خواستم اون رو ادب کنم

که یهو حاج اقا گفت میدونم دخترم همه چی رو گفت که من اونجا خشکم زد!

ترسیدم به خونوادم بگن که دعوا کردم برگه و خودکار رو دست لرزان گرفتم امظا و تعهد دادم که دیگه اینکارو نمیکنم!

وقتی که میخواستم برم حاج اقا صدام کرد و گفت که بیام میرسونمت من هی تشکر میکردم و میگفتم که نزدیکه ولی اصرار کرد و من سوار شدم تو را برگشت بهشون گفتم حاج اقا میشه به خانوادمون نگید تو روخدا من اینجوری و اضافی ام میشه نگید اون گفت نه نمیگم خیالت راحت !

اونجا بود که کلن احساس خوبی بهم دست داد به خونمون رسیدیم وقتی خواستیم پیاده بشم حاج اقا گفت ممنون که از دخترم حمایت کردی 

منم گفتم نه بابا این چه حرفیه بلاخره هرکی بود اینکارو می کرد تو همین تشکر ها که بهم گفت

 میشه غروب بیای مسجد کارت دارم؟!

من موندم که از من چی میخواد؟

هی فکر میکردم که چچی میخواد؟

که گفتم چشم میام خدمتتون 

خداحافظی کرد و رفت ولی بعد اینکار رو که کردم یه حس خیلی خوبی بهم دست داد 

ببخشید که طولانی شد(:


  • چهارشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۶
  • ۴

چهارخانه هایی که دیگر صاحبخانه ندارد!!! + آهنگ صاحب(:


عاشقِ پیراهنِ چهارخانه ى مردانه بود!

روبروى ویترین مغازه ها مى ایستادیم و برایم انتخاب میکرد...


چشم بسته سلیقه اش را قبول داشتم

قرار بود یک یادگارى بدهیم به یکدیگر؛

یکى از چهارخانه هایم را خواست که هروقت تن میکردم

تا ساعتها قربانِ قد و بالایم میرفت

انتخابِ خودَش هم بود...


یک روز برایم عکسى فرستاد که دیدم لباسم را تن کرده و

آستینهایش را مثلِ خودم تا آرنج بالا زده و

لبخندِ لعنتى اش را هم چاشنىِ عکس کرده...


میگفت دلم نمى آید زیاد بپوشمش 

مبادا بوىِ عطرِ تلخِ مردانه ات از روىِ لباس بپَرَد!

میگفت چهارخانه هایت را که تن میکنم،

امنیت تمامِ وجودم را میگیرد

حالا سالهاست که ندارَمش

دلیلش مهم نیست

مهم  تمام چهارخانه هایى ست،

که دیگر صاحبخانه ندارد!!!


آهنگ صاحب(: بشنویم(:


دریافت
  • شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۶
  • ۶

یه اتفاق بد افتاد من اشتباه بزرگی انجام دادم لطفا واسم دعا کنید):

یه اتفاق بد افتاد من اشتباه بزرگی انجام دادم لطفا واسم دعا کنید):

  • جمعه ۵ خرداد ۱۳۹۶
  • ۵

به نظرتون جن ها درمان سرطان رو میدونن؟!

یه مدتی میشه که به فکر درمان سرطان افتادم و دقیقا به این عشق میخواستم رشته علوم تجربی برم

راستش من افراد زیادی دیدم که با سرطان سر و کله میزنن و چقدر درناکه!

تا حالا فقط داروهایی کشف شده که فقط میشه درد رو کم کرد و بعضیاشون ممکنه درمانگر باشن

به نظرتون جن ها درمان سرطان رو میدونن؟

خب فک کنم قبلا تو یه وبلاگ نظر گزاشتم که راجب جن ا کلی تحقیق کردم و اخرش تنبیه شدم

ولی واقعا به یاد اوردن اون درد هایی که افراد میکشن یلی بده

خودتون تصور کنید که یک نوزاد 9 ماه توش علائم سرطان پیدا بشه اخه گناه اون چی بود که با همچین بیماری باید از همین روز های اول زندگی تجربه کنه 

شاید تصورش سخت باشه

ولی من میخوام ریسک کنم و با یکیشون ارتباط برقرار کنم!

حتی اگه به مرگم منجر بشه فقط باید درمان سرطان رو پیدا کنم و مطمنم که اون ها درمانشو میدونن

میدونم که راه طولانی رو باید طی کنم ولی خب ارزشش رو داره که بتونی کلی زندگی رو نجات بدی

شاید شما بگید:

که این پسر چقدر تخیلی فکر میکنه

شایدم بگید خیلی مضخرفه فک کنم جدیدا فیلم کونستانتینگ رو دیده 

ولی خب همانطور که دوستام بهم میگن تو یه دیوونه ی باحالی هستی حاظری برای دست نیافتنی ها جونتو بدی و لی بهش برسی(:

خب نمیدونم کی و از کجا شروع کنم ولی میدونم استرت اپ من بعد از امتحانات شروع میشه (:

خب من سعی میکنم باهاشون ارتباط برقرار کنم و از تجربیاتم بنویسم و امیدوارم به ارزوم برای پیدا کردن درمان برای سرطان تمام تلاشمو بکنم.

ممنون که خوندید(:

  • چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳۹۶
  • ۸

گاهی زود دیر میشود!!!

خانمم همیشه میگفت دوستت دارم


من هم گذرا می گفتم منم همینطور عزیزم...


ازهمان حرفایی که مردها از زنها می شنوند و قدرش رانمی دانند...


همیشه شیطنت داشت.

ابراز علاقه اش هم که نگو..آنقدر قربان صدقه ام میرفت که گاهی باخودم میگفتم:مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقه مند است؟


یک شب کلافه بود

یادلش میخواست حرف بزند میدانید همیشه به قدری کار داشتم که وقت نمیشه مفصل صحبت کنم


من برای فرار از حرف گفتم:میبینی که وقت ندارم،من هرکاری میکنم برای آسایش و رفاه توست ولی همیشه بد موقع مانند کنه به من میچسبی...


گفت کاش من در زندگیت نبودم تا اذیت نمیشدی


این را که گفت از کوره در رفتم،

گفتم خداکنه تا صبح نباشی...

بی اختیار این حرف را زدم..


این را که گفتم خشکش زد،برق نگاهش یک آن خاموش شد به مدت سی ثانیه به من خیره شد و بعد رفت به اتاق خواب و در را بست...


بعد از اینکه کارهایم را کردم کنارش رفتم تا بخوابم،موهای بلندش رهابود و چهره اش با شبهای قبل فرق داشت،در آغوشش گرفتم  افتخار کردم که زیباترین زن دنیارا دارم


لبخند بی روحی زد ...


نفس عمیقی کشید و خوابیدیم ...


آن شب خوابم عمیق بود،اصلا بیدار نشدم...


از آن شب پنج سال میگذرد و حتی یک شب خواب آرامی نداشته ام...


هزاران سوال ذهنم رامی خورد که حتی پاسخ یک سوال را هم پیدا نکرده ام ...


گاهی با خود میگویم مگر یک جمله در عصبانیت میتواند یک نفر را...


مگر چقدر امکان دارد یک جمله به قدری برای یک نفر سنگین باشد که قلبش بایستد ؟!!


همسرم دیگر بیدار نشد،دچار ایست قلبی شده بود...


شاید هم از قبل آن شب از دنیا رفته بود، از روزهایی که لباس رنگی میپوشید و من در دلم به شوق می آمدم از دیدنش امادرظاهر،نه...


شاید هم زمانی که انتظار داشت صدایش را بشنوم،اما طبق معمول وقتش را نداشتم ..


بعدها کارهایم روبراه شد ،حالا همان وضعی را دارم که همسرم برایم آرزو داشت ...


من اما...


آرزویم این است که زمان به عقب برگردد و من مردی باشم که او انتظار داشت...


بعد مرگش دنبال چیزی می گشتم، کشوی کنار تخت را باز کردم ،یک نامه آنجا بود ،پاکت را باز کردم جواب آزمایشش بود تمام دنیا را روی سرم آوار کرد،...


خانواده اش خواسته بودند که پزشک قانونی ،چیزی به من نگوید تا بیشتر از این نابود نشوم ...


آنشب میخواست بیشتر باهم باشیم تا خبر پدر شدنم را بدهد...


حالا هرشب لباسش را در آغوش میگیرم و هزاران بار از او معذرت میخواهم اما او آنقدر  دلخور است که تا ابد جوابم را نخواهد داد...


حالا فهمیدم ، گاهی به یک حرف چنان دلی میشکند که قلبی از تپش می ایستد 


باید بیشتر مواظب زن ها بود 

گاهی زود دیر میشود.


  • شنبه ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۶
  • ۷

خیلی مسخره است):

خیلی مسخره است سیستمی که دوماه خریدیش بعد صفحه ی ابی مر رو میاره بالا):

بعد میزنی به پشتیبانی میگه باید بیاریش ویروس کشیش کنم):

بعدش ویروس کش اسمارت سیکوریت نتونه ویروس رو پیدا کنه و محوش کنه):


  • پنجشنبه ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۶
  • ۵

مهر مادری

مهری مادری-خانه سالمندان

پیرزن با شور و شوقی وصف ناپذیر، نقشه‌هایی را که سالها به آن فکر کرده بود عملی کرد. 

خانه‌ چند طبقه‌اش را فروخت و برای هر یک از فرزندانش آپارتمان مستقل خرید تا راحت زندگی کنند. 

طبق نقشه‌هایش قرار بود به نوبت میهمان فرزندانش شود تا چند روز عمر بگذرد. 

یکی از روزها، خواهرها و برادرها تصمیم گرفتند به بهانه پارک، بیرون بروند. مادر را هم با خود بردند. وقتی برگشتند، پیرزن در خانه سالمندان تنها مانده بود.


  • يكشنبه ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۶
  • ۶

خوشبختی؟!

خوشبختی


تا زمانیکه روزگار شما را چندین بار به زمین نکوبیده باشد نمی توانید به معنای واقعی بهای زندگیتان را درک کنید .


تا وقتی که دلتان نشکسته باشد نمی توانید کاملاً قدر عشق را بدانید .


و مادامیکه با غم و اندوه آشنا نشده باشید قادر نیستید ارزش خوشبختی را بفهمید .


وتا زمانی شکست عاطفی رو حس نکرده باشید   قدر شخصیت خودرا هرگز نخواهید دانست

این است باورر زندگی من


#نگار_گرامی
  • جمعه ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۶
  • ۷

مثل هروز...!!!



پیرمرد مثل هر روز، گوشی تلفن را برداشت و شماره گرفت. می دانست که باز مثل هر روز و هر دفعه، با نگاه به شماره آسایشگاه، کسی گوشی را برنمی دارد. پیرمرد، باز مثل هر روز، صدای پسرش را روی پیامگیر شنید... و آرام گرفت.


  • دوشنبه ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۶
  • ۸

مستی بهترین دین است!!!!!

مولانا میگوید : روزی از کنار مسجدی رد میشدم و دیدم عده ای دست به دعا برداشته اند و میگویند : خدایا کافران را بکش،


رفتم تا به کلیسایی رسیدم و دیدم در آنجا هم عده ای دست به آسمان برداشته اند و میگویند : خدایا کافران را بکش.


رفتم تا به در میخانه ای رسیدم و دیدم در آنجا جام ها را به هم میزنند و میگویند بزن بسلامتی نوشا نوش ...


سپس فرمود : من آنموقع بود که دیدم مستی بهترین دین است که جز سلامتی دیگران آرزویی ندارند .


پرستش به مستیست در کیش مهر

برون اند زین حلقه هوشیارها


علامه طباطبایی


  • جمعه ۸ ارديبهشت ۱۳۹۶
  • ۳

دوستان کمک پلیز!!!!

سلام(:

خوبید(:

عید مبعث بر همه ی مسلمان جهان علل خصوص بلاگری های عزیز تبریک میگم(:

میخوام وب کم بخرم کسی تا حالا خرید یا میتونه راهنمایی کنه چی بخرم و از کدوم شرکت

قیمت هم مهم نیست فقط کیفیتش خوب باشه(:

لطفا کمک کنید مرسی(گل)

  • سه شنبه ۵ ارديبهشت ۱۳۹۶
  • ۴

#طنز(:

جوک

پسر بچه ای فیلمی درباره امپراطور چین میدید.

فیلم که تمام شد رو کرد به مادرش و گفت:

مامان منم وقتی بزرگ شدم مثل این امپراطور هفت تا زن میگیرم.


یکی آشپزی کنه...

یکی لباسامو بشوره...

یکی خونه رو تمیز کنه...

یکی برام آواز بخونه...

یکی منو ببره حمام...

یکی شبا برام قصه بگه...

یکی هم مشت و مالم بده...


مادر پرسید:

خوب یکی دیگه نمیخوای که بغلت بخوابه؟



پسر گفت:

نه. من تورو دوست دارم. تو بغلم بخواب.

چشمان مادر پر از اشک شد. پسرش را بغل کرد و بوسید و از پسرش پرسید:

خوب اونوقت زنات کجا بخوابن؟

پسر گفت:

برن پیش بابا بخوابن.




اینبار چشمان پدر پر از اشک شد و پسرش را در آغوش گرفت و گفت:

راضیم ازت بابایی...


  • يكشنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۹۶
  • ۸

کار خدا پسندانه:) +عکس+اصلاحیه لینک نزاشته بودمD:

عکس کارت اهدای عضو

سلام دوست جونیای من دوست دارید یه کار خوب کنید؟


از اینکه نسبت به اطرافیانم و واقعیت هایی که تو زندگیای خیلیا ممکن اتفاق بیفته احساس تنفر به خودم پیدا می کردم همیشه دغدغه کمک به دیگرانو داشتم ، من که آدم خوبی نبودم یه روز یکی از دوستام بهم گفت بیا یه کار توپ کن بلکه از این حال و هوا بیرون بیای گفتم چه کاری گفت : تو که انقدر دغدغه مردم و خانواده ها و کودکان و داری کارت اهدای عضو بگیر شاید تونستی با رفتنت زندگی هایی رو نجات بدی و من ثبت نام کردم و از اون روز به بعد نگاهم به زندگیم تغییر کرد 

اگر دنبال تغییر هستید 

کلیک کنید♥♥

نمیخوام مجبورتون کنم اما اگه دوس داشتید پر کنید نظر من اینه که ممکنه برای همه اتفاقی بیفته که باعث بشه بدن سالممون زیر خاک بره بهتر نیست یه کاری کنیم که بقیه سود ببرن هم خودمونو خدا رو خوشحال کنید. 

راستی از این کارت های خفن هم میدنD:

فعلا من امروز ثبت نام کردم و خواهر کوچیکم و برادرم دارن التماس میکنن واسشون ثبت نام کنمD:

یعنی در این حد کارت ها خفن هستD:

یه پیشنهاد دیگه هم براتون دارم اگه شماهم یه همچین پستیو تو وبلاگاتون بزارید ممنونتون میشم

منابع:وبلاگ زری خانم

  • پنجشنبه ۳۱ فروردين ۱۳۹۶
  • ۱۳

قضاوت!!

مردی به همراه دو کودکش داخل اتوبوس بودند.

بچه ها شیطنت و سر و صدا می کردند و مرد هم در فکر فرو رفته بود.

مردم با هم پچ پچ می کردند و می گفتند عجب پدر بی ملاحظه ایست و بچه هایش را آرام نمی کند!

بالاخره یک نفر بلند شد و به مرد گفت: چرا بچه هایت را آرام نمیکنی ؟

مرد گفت الان از بیمارستان می آییم و مادر بچه هایم فوت کرده.

در فکرم که چطور این خبر را به بچه ها بدهم !

در این لحظه بود که مردم بجای غر و لند ، شروع به بازی کردن با بچه ها و سرگرم کردنشان شدند و مرد باز در غصه هایش غرق شد ...

 هیچگاه بدون درک شرایط دیگران ، در مورد آنها قضاوت نکنیم.


  • پنجشنبه ۳۱ فروردين ۱۳۹۶
  • ۲

ملکه های ایرونی؟!!!

ملکه های ایرونی

چارلز دانشجوی انگلیسی با طعنه به دوست و همکلاسی ایرانی اش همایون می گه، چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن یا لمسشون کنن  ؟ یعنی مردای ایرانی اینقدر کارنامه خرابی دارند و خودشون رو نمیتونن کنترل کنن؟ همایون لبخندی میزنه و میگه :

ملکه انگلستان میتونه با هر مردی دست بده ؟ و هر مردی می تونه ملکه انگلستان رو لمس کنه؟ چارلز با عصبانیت می گه : نه! مگه ملکه فرد عادیه ؟!! فقط افراد خاصی می تونن با ایشون دست بدن و در رابطه باشن!!! همایون هم بی درنگ می گه : خانوم های ایرونی همشون ملکه هستن!!! 



منبع: ناگفته ها

  • سه شنبه ۲۹ فروردين ۱۳۹۶
  • ۸

فواید گاو بودن!!!(خیلی جالبه خونید)

گاو بودن

انشاء یک پسر 10 ساله کرد که برنده جایزه بهترین انشاء درسطح کشوری و استان اذربایجان غربی شد بخون می ارزه...

معلمی از دانش آموزانش خواست "فواید گاو بودن" را بنویسند و نوشته ای که در زیر می خوانید تمام و کمال انشای آن دانش آموز است

با سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات بی دریغ اولیاء و مربیان مدرسه که در تربیت ما بسیار زحمت میکشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما الان کجا بودیم

اکنون قلم به دست میگیرم و انشای خود را آغاز می کنم

البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در می یابیم

که گاو بودن فواید زیادی دارد

من مقداری در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که

مهمترین فایده ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست. بلکه گاو است.

هرچند که نتیجه گیری باید در آخر انشاء باشد

بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم

ببینیم چقدر گاو بودن فایده دارد

مثلا در مورد همین ازدواج

وقتی گاوی که پدر خانواده است میخواهد دخترش را شوهر دهد، نگران جهیزیه اش نیست.

نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند.

مجبور نیست به خاطر این که پول جهاز دخترش را تهیه نماید،

برای صاحبش زمین اضافه شخم بزند، یا بدتر از آن پاچه خواری کند.

هیچ گاوی نگران کرایه خانه اش نیست.

گاوها آنقدر عاقلند که میدانند

بهترین سالهای عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند

گاوها حیوانات مفیدی هستند و انگل جامعه نیستند.

شما تاکنون یک گاو معتاد دیده اید؟

گاوی دیده اید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس مردم شود؟

آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند

تا حالا شما گاو بیکار دیده اید؟

آیا دیده اید گاوی زیرآب گاو دیگری را پیش صاحبش بزند؟

تا حالا دیده اید گاوی غیبت گاو دیگری را بکند؟

آیا تا بحال دیده اید گاوی زنش را کتک بزند ؟

یا گاو ماده ای شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بکشد؟

و مثلا بگوید از آقای فلانی یاد بگیر. آخر توهم گاوی؟!

هیچ گاوی غمباد نمی گیرد

هیچ گاوی رشوه نمی گیرد.

هیچ گاوی اختلاس نمی کند

هیچ گاوی آبروی دیگری را نمی ریزد.

هیچ گاوی خیانت نمی کند.

هیچ گاوی دل گاو دیگر را نمی شکند.

هیچ گاوی دروغ نمی گوید.

هیچ گاوی آنقدر علف نمی خورد که از فرط پرخوری تا صبح خوابش نبرد

در حالی که گاو طویله کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد

تا به گوساله اش شیر بدهد

هیچ گاوی گاو دیگر را نمی کشد

هیچ گاوی...

گاو خیلی فایده ها دارد

لباس ما از گاو است

غذایمان از گاو، شیر و پنیر و کره و خامه ...

ولی با همه منافع یادشده هیچ گاوی نگفت : من ... بلکه گفت: مـــــــــااااااا

اگر بخواهم هنوز هم در مورد فواید گاو بودن بگویم،

دیگر زنگ انشاء می خورد و نوبت بقیه نمی شود که انشایشان را بخوانند.

اما

به نظر من مهمترین فایده گاو بودن این است که دیگر

آدم نیست"





  • دوشنبه ۲۸ فروردين ۱۳۹۶
  • ۵

اشک خدا !!!!

اشک خدا و مادر

زن نابینا کنار تخت پسرش در بیمارستان نشسته بود و می گریست. فرشته ایی فرود آمد و رو به زن گفت: ای زن من از جانب خدا آمده ام


رحمت خدا برآن است که تنها یکی از آرزوهای تو را برآورده سازد, بگو از خدا چه می خواهی؟

زن رو به فرشته کرد و گفت: از خدا می خوام پسرم رو شفا بده.

فرشته گفت: پشیمان نمی شوی؟

زن پاسخ داد: نه!

فرشته گفت: پسرت اینک شفا یافت ولی تو می توانستی بینایی چشمان خود را از خدا بخواهی!

زن لبخندی زد و گفت: تو درک نمی کنی!

سالها گذشت و پسر بزرگ شد. او آدم موفقی شده بود و مادر موفقیت های فرزندش را با عشق جشن می گرفت.

پسر ازدواج کرد و همسرش را بسیار دوست داشت. روزی رو به مادرش کرد و گفت: مادر نمی دونم چطور بهت بگم ولی زنم نمی تونه

با شما یه جا زندگی کنه می خوام یه خونه برات بگیرم تا شما برید اونجا.

مادر رو به پسرش گفت: نه پسرم من می خوام برم خونه ی سالمندان زندگی کنم , آخه اونجا با هم سن و سالای خودم زندگی می کنم و راحت ترم.

و زن از خانه بیرون آمد , کناری نشست و مشغول گریستن شد.

فرشته بار دیگر فرود آمد و گفت: ای زن دیدی پسرت با تو چه کرد؟ حال پشیمان شده ایی؟ می خواهی او را نفرین کنی؟

مادر گفت: نه پشیمانم و نه نفرینش می کنم. آخه تو چی می دونی؟

فرشته گفت: ولی باز هم رحمت خداوند شامل حال تو شده است و می توانی آرزویی بکنی. حال بگو؟ می دانم که بینایی چشمانت را از 

خدا می خواهی , درست است؟

زن با اطمینان پاسخ داد: نه!

فرشته با تعجب بسیار پرسید: پس چه؟ 

زن جواب داد: از خدا می خوام عروسم زن خوب و مادر مهربونی باشه و بتونه پسرم رو خوشبخت کنه آخه من دیگه نیستم تا مراقب پسرم باشم.

اشک از چشمان فرشته سرازیر شد و از اشک هایش دو قطره در چشمان زن ریخت و زن بینا شد.

هنگامی که زن اشک های فرشته را دید از او پرسید: تو گریه کردی؟ مگه فرشته ها هم گریه می کنن؟

فرشته گفت: بله , ولی تنها زمانی اشک می ریزیم که خدا گریسته باشد!

زن پرسید: مگه خدا هم گریه می کنه؟!

فرشته پاسخ داد: خدا اینک از شوق آفرینش موجودی به نام مادر در حال گریستن است


  • پنجشنبه ۲۴ فروردين ۱۳۹۶
  • ۷

پدرم روزت مبارک

پدر

❤️پـدر مشکل گشاےخانواده

❤️پـدر یک قهرمان فوق العاده

❤️پـدر یعنے غرور وهستی من

❤️پـدر یعنےتمام هستےمن

❤️پـدر لطف خدا، روےزمین است


  • سه شنبه ۲۲ فروردين ۱۳۹۶
  • ۳

گره بافتنی کاموا

گره های بافتنی کاموا

یافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم است نه قیافه اش،

اما حرفش هیچوقت از یادم نمیرود، می گفت زندگی مثل یک کلاف کامواست، 

از دستت که در برود می شود کلاف سردر گم،

گره می خورد،

می پیچد به هم ، 

گره گره می شود، 

بعد باید صبوری کنی، 

گره را به وقتش با حوصله وا کنی، زیاد که کلنجار بروی ، گره بزرگتر می شود، 

کورتر می شود، 

یک جایی دیگر کاری نمی شود کرد، باید سر و ته کلاف را برید، 

یک گره ی ظریف کوچک زد،

بعد آن گره را توی بافتنی یک جوری قایم کرد،

محو کرد، 

یک جوری که معلوم نشود،

یادت باشد، گره های توی کلاف همان دلخوری های

کوچک و بزرگند، همان کینه های چند ساله،

باید یک جایی تمامش کرد،

سر و تهش را برید،

زندگی به بندی بند است به نام “حرمت “

که اگر آن بند پاره شود کار زندگی تمام است…


زنده یاد #سیمین_بهبهانی



  • دوشنبه ۲۱ فروردين ۱۳۹۶
  • ۴

امیدوارم(:

امیدوارم هیچکس مثل من بیمار نشهlaugh

 

بشنویمsmiley

 


دریافت

 

  • شنبه ۱۹ فروردين ۱۳۹۶
  • ۴

معرفی وبلاگ آقا رضا(:

سلام دوستان
یه وبلاگ پیدا کردم ممنون میشم ازش حمایت کنید
آقا رضا قالب رایگان طراحی می کنه، فونت وبلاگ شمارو رایگان عوض میکنه، برنامه های نایاب و فیلتر شکن براتون ارسال می کنه و کلی امکانات دیگه.

اینم آدرس: قالب رضا

دنبالش کنید (ممنون)

  • شنبه ۱۹ فروردين ۱۳۹۶
  • ۰

خواستگاری و عیب کوچولو!

پسری به خواستگاری دختری رفت


خانواده دختر از او پرسیدند:وضع مالی شما چطور است ؟پسر جواب داد :عالیست 

به او گفتند:تحصیلاتتان به کجا رسیده؟جواب داد ؛تحصیلات عالیه داریم 

پرسیدند :موقعیت خانوادگی تان چطور است ؟گفت نظیر ندارد 

به او گفتند :شغل شما چیست ؟جواب داد ؛از کار کردن بی نیازم ولی به کار تجارت مشغولم، 

از پسر پرسیدند که شهرت شما در شهر و محل تولدتان چگونه است ؟در جواب گفت :به خوشی خلقی معروفم. 

عروس و پدر مادر از این همه سجایای اخلاقی به حیرت افتاده بودند و قند توی دلشان آب می شد 

مخصوصا مادر عروس در نهایت شادمانی گفت:آقا 

با این همه صفات و اخلاق پسندیده  آیا عیبی هم دارد؟

مادر پسر جواب داد :فقط یک عیب کوچک دارد و آن هم این است که زیاد دروغ می گوید


  • پنجشنبه ۱۷ فروردين ۱۳۹۶
  • ۷

دیوانه؟؟!!!

دیوانه

از ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : چه کسی ﺭﺍ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ؟


ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ خندید و ﮔﻔﺖ: "ﻋﺸﻘﻢ" ﺭﺍ...

ﮔﻔﺘﻨﺪ : "ﻋﺸﻘﺖ" ﮐﯿﺴﺖ ؟؟ ﮔﻔﺖ : "ﻋﺸﻘﯽ" ﻧﺪﺍﺭﻡ !!


ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﺑﺮﺍﯼ "ﻋﺸﻘﺖ" ﺣﺎﺿﺮﯼ ﭼﻪ کارها ﮐﻨﯽ....؟


ﮔﻔﺖ : ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻋﺎﻗﻼﻥ ﻧﻤﯿﺸﻮﻡ، ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ...، خیانت نمیکنم...

دور نمیزنم.... وعده سر خرمن نمیدهم...دروغ نمیگویم..خیانت نمیکنم....


و ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺷﺖ، ﺗﻨﻬﺎﯾﺶ ﻧﻤﯿﮕﺬﺍﺭﻡ، ﻣﯿﭙﺮﺳﺘﻤﺶ...

ﺑﯽ ﻭﻓﺎﯾﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ، ﺑﺎ ﺍﻭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ ..

برایش فداکاری خواهم کرد..ناراحت و نگرانش نمیکنم...غمخوارش میشوم...


ﮔﻔﺘﻨﺪ : ولی ﺍﮔﺮ ﺗﻨﻬﺎﯾﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ ...، ﺍﮔﺮ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻧﺪﺍﺷﺖ ..، اﮔﺮ ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﮐﺮﺩ ، ﺍﮔﺮ ﺑﯽ ﻭﻓﺎ ﺑﻮﺩ..اگر ترکت کرد ﭼﻪ...؟


اشک بر چشمانش حلقه زد و ﮔﻔﺖ : ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﻦ "ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ" ﻧﻤﯿﺸﺪم...


  • دوشنبه ۱۴ فروردين ۱۳۹۶
  • ۱۲

اهنگ متن بسیار زیبا انیمیشن موانا (Moana)



دریافت
مدت زمان: 2 دقیقه 35 ثانیه 

به نظر خودم قشنگ ترین انیمیشن و موسیقی دیزنی هست(:

لذت ببرید(:

  • جمعه ۴ فروردين ۱۳۹۶
  • ۷

مهربان باش و قضاوت نکن!

عصای برعکس

مجلس میهمانی بود :

پیرمرد از جایش برخاست تا به بیرون برود... اما وقتی که بلند شد، عصای خویش را برعکس بر زمین نهاد...


و چون دسته عصا بر زمین بود، تعادل کامل نداشت... دیگران فکر کردند که او چون پیر شده، دیگر حواس خویش را از دست داده و متوجه نیست که عصایش را برعکس بر زمین نهاده...


به همین خاطر صاحب خانه با حالتی که خالی از تمسخر نبود به وی گفت : پس چرا عصایت را برعکس گرفته ای؟؟؟ 


پیرمرد آرام و متین پاسخ داد: زیرا انتهایش خاکی است نمیخواهم فرش خانه تان خاکی شود...


مواظب قضاوت هایمان باشیم 


چه زیبا گفت دکتر شریعتی: برای کسی که میفهمد هیچ توضیحی لازم نیست و برای کسی که نمیفهمد هر توضیحی اضافه است

 آنانکه میفهمند عذاب میکِشند و آنانکه نمیفهمند عذاب می دهند مهم نیست که چه "مدرکی" دارید مهم اینه که چه "درکی" دارید..

 
نویسنده: پرویز پرستویی
  • دوشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۵
  • ۹

سفارش یه دوست!+(چالش)

منبع وبلاگ دختر خاله(:

  • شنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۵
  • ۲

عشق

عشق

#عشق 

دلم تنگ است
از زندگی پدربزرگ
در روزهای بدون مادربزرگ!!

#عکسهای_اریک_سیماندر



  • پنجشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۵
  • ۵

صبح بخیر!



یک روز از خواب بیدار می شوی 

نگاهی به تقویم می اندازی 

نگاهی به ساعتت

و نگاهی به خود خودت در آینه 

و می بینی هیچ چیز و هیچ کس جز خودت حیف نیست 

لباسهای اتو کشیده غبارگرفته مهمانی ات را 

از کمد بیرون می آوری

گران ترین عطرت را از جعبه بیرون می آوری 

و به سر و روی خودت می پاشی 

ته مانده حساب بانکی ات را می تکانی 

و خرج خودت می کنی 

یک روز از خواب بیدار می شوی 

و به کسی که دوستت دارد بدون دلهره و قاطعانه میگویی

صبح بخیر عزیزم وقت کم است لطفا مرا بیشتر دوست بدار 

یک روز یکی از همین روزها وقتی از خواب بیدار می شوی متوجه می شوی 

بدترین بدهکاری ، بدهکاری به قلب مهربان خودت هست 

و هیچ چیز و هیچکس جز خودت حیف نیست !


#نسرین_بهجتى



  • پنجشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۵
  • ۳