خانه ی داستان

داستان هایی "کوتاه" برای پیمودن راهی "بلند"

اهنگ متن بسیار زیبا انیمیشن موانا (Moana)



دریافت
مدت زمان: 2 دقیقه 35 ثانیه 

به نظر خودم قشنگ ترین انیمیشن و موسیقی دیزنی هست(:

لذت ببرید(:

مهربان باش و قضاوت نکن!

عصای برعکس

مجلس میهمانی بود :

پیرمرد از جایش برخاست تا به بیرون برود... اما وقتی که بلند شد، عصای خویش را برعکس بر زمین نهاد...


و چون دسته عصا بر زمین بود، تعادل کامل نداشت... دیگران فکر کردند که او چون پیر شده، دیگر حواس خویش را از دست داده و متوجه نیست که عصایش را برعکس بر زمین نهاده...


به همین خاطر صاحب خانه با حالتی که خالی از تمسخر نبود به وی گفت : پس چرا عصایت را برعکس گرفته ای؟؟؟ 


پیرمرد آرام و متین پاسخ داد: زیرا انتهایش خاکی است نمیخواهم فرش خانه تان خاکی شود...


مواظب قضاوت هایمان باشیم 


چه زیبا گفت دکتر شریعتی: برای کسی که میفهمد هیچ توضیحی لازم نیست و برای کسی که نمیفهمد هر توضیحی اضافه است

 آنانکه میفهمند عذاب میکِشند و آنانکه نمیفهمند عذاب می دهند مهم نیست که چه "مدرکی" دارید مهم اینه که چه "درکی" دارید..

 
نویسنده: پرویز پرستویی

شجاعت


قتی که کوچک بودم شبی مادرم از من خواست 
تا از حیاط پشتی ظرفی را بیاورم. 
از حیاط پشتی می ترسیدم. 
اما مادرم گفت که باید شجاع باشم.
به او گفتم که می ترسم. 
مادرم گفت: شجاعت احساس نیست، عمل است.
من در حالی که تا حد مرگ می ترسیدم و تقریبا تمام مسیر را می دویدم، 
شجاعانه موفق شدم در دل تاریکی ظرف را پیدا کنم 
وبرای مادرم بیاورم. 
آن شب فهمیدم انسان با عملش می تواند شجاعت خود را ثابت کند.


🙏دعا کنید لطفا🙏

متن از وبلاگ دلخوشی های من کپی شده

                                            🙏لطفا دعا کنید🙏

دعا کنید لطفا🙏

خاله ی مامانم دیشب حالش بد شد و....سک...سکته کرد


الان خبردار شدیم


بردنش توی ICU....دکترا میگن فقط دعا کنین


مامانم بدجوری گریه میکنه


خواهش میکنم خواهش میکنم خواهش میکنم دعا کنین


خدایا من طاقت ندارم


طاقت گریه های مامانمو ندارم


خدایا حالشو خوب کن....خواهش میکنم


           🙏لطفا دعا کنید🙏


دلخوشی های من

🙏لطفا این پیام رو انتشار بدید تا همه دعا کنن و خاله زود حالش خوب بشه🙏

راز تنهایی!

راز تنهایی

تنهاترین نهنگ دنیا، عنوانی بود که نیویورک تایمز در سال ۲۰۰۴ به یک وال آبی داد. نهنگی که دانشمندان او را از سال ۱۹۹۲ تحت نظر داشتند تا بالاخره علت تنهایی‌اش را کشف کردند.


نهنگ ۵۲ هرتزی، نامی بود که دانشمندان پس از ضبط صدایش برای او در نظر گرفتند. محدوده صوتی آواز وال‌های آبی بین ۱۵ تا ۲۰ هرتز است در حالی که آواز این نهنگ ماده فرکانسی معادل ۵۲ هرتز داشت، در نتیجه توسط هیچ نهنگ دیگری قابل شنیدن و شناسایی نبود.


این داستان شاید حکایت تنهایی خیلی از ما باشد، سخن گفتن و زیستن در آواها، رویاها و دنیاهایی که توسط دیگران قابل دیدن، شنیدن و درک کردن نیست.



اعتقاد به خدا!


مرد جوان مسیحی که مربی شنا و دارنده چندین مدال المپیک بود ، به خدا 

          اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره خدا و مذهب می شنید مسخره میکرد.

    

      شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه 

      

    روشن بود و همین برای شنا کافی بود.

      

    مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون 

          استخر شیرجه برود.

     

     ناگهان، سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی 

       

   تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پایین آمد و به سمت کلید برق رفت و 

 

   چراغ را روشن کرد.

 

  آب استخر برای تعمیر خالی شده 

بود!


لبخند و سکوت!

لبخند و سکوت

پیرمردی باهمسرش درفقر زیاد زندگی میکردند.

هنگام خواب،همسر پیرمرد ازاو خواست تا شانه ای 

برای او بخرد تا موهایش را سروسامانی بدهد.

پیرمرد نگاهی حزن آمیز به همسرش کرد و گفت که

نمیتوانم بخرم حتی بند ساعتم پاره شده ودرتوانم 

نیست تا بند جدیدی برایش بگیرم...

پیرزن لبخندی زدوسکوت کرد.

پیرمردفردای آن روزبعدازتمام شدن کارش به بازاررفت 

وساعت خودرا فروخت وشانه ای برای همسرش خرید.

وقتی به خانه بازگشت شانه دردست باتعجب دید که همسرش موهایش را کوتاه کرده است وبندساعت نوبرای اوگرفته است...

مات ومبهوت اشک ریزان همدیگررا نگاه میکردند.

اشکهایشان برای این نیست که کارشان هدر رفته است،

برای این بود که همدیگر را به همان اندازه دوست داشتن 

وهر کدام برای خشنودی دیگری بودند.

بیادداشته باشیم اگر کسی رادوست داری یا شخصی تورادوست داشته باشد بایدبرای خشنود کردن اوسعی وتلاش زیادی انجام دهی.

عشق و محبت به حرف نیست باید به آن عمل کرد....

پلاسکو!

بسـ(:ـم الرب

پلاسکو

انگار که پلاسکوی ۵۴ ساله تحمل به دوش کشیدن این همه بار روی دوشش را دیگر نداشت، آتش گرفت و آتش انداخت به جان تهران، فرو ریخت و این بارِ روی دوشش را آوار کرد بر روی عده‌ای قهرمان فداکار بی‌نام و نشان، نه بر روی عده‌ای با نام و نشان بی‌خیال و نه روی مردمانی که فیلم‌هایشان مهم‌تر از قهرمان‌هایشان بود!

چهره‌ی تهران زخمی شد، قلب مردم پر از غم شد، اما خدا صبر دهد قلب خانواده‌ی آتش‌نشانان قهرمان و فداکارمان را؛ دوستانشان را که آخرین لحظات را در کنار هم بودند.

۳۰ دی ماه در یادها می‌ماند نه به خاطر فرو ریختن پلاسکوی پیر، بلکه به‌خاطر فداکاری‌های آتش‌نشان‌های بی‌نام و نشان و بی‌ادعایمان.


بابا جان داد!

بابا جان داد


فرزند شهید بود


میگفت بابای من رفت و جان داد


تا هم کلاسی هایم بتوانند بنویسند بابا نان داد..

نگرش!



‍💎از قورباغۀ کوچکی که ته چاهی زندگی می کرد، پرسیدند: آسمان چیست؟ گفت: دایرۀ کوچکیست به رنگ آبی.... 


✅مفهوم هر چیزی، در خود آن نیست، در نگرش ما نسبت به آنها نهفته است. دیدگاهتان را تغییر دهید، تا زندگیتان متحول شود.



حبه قند



میگفت: شیطان اندازه یک حبّه قند است . . .

گاهی می افتد توی فنجان دل ما . . .

حل می شود آرام آرام . . .

بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم . . .

روحمان سر می کشد آن را . . .

آن چای شیرین را . . .

شیطان زهرآگین دیرین را . . .

آن وقت او، خون می شود در خانه تن . . .

می چرخد و می گردد و می ماند آنجا او می شود مـن ...


⭐️اعوذبالله من نفسی⭐️



صبح بخیر

سرشماری!

سرشماری


مامور سرشماری: سلام . مادر جان میشه لطفا بیای دم در ؟ سلام پسرم .. بفرما ؟ از سر شماری مزاحمت میشم . مادر تو این خونه چند نفرید ؟ اگه میشه برو شناسنامه هاتونو بیار بنویسمشون ..


مادر لای در رو بیشتر باز کرد 

و با سر گردنش سر و ته کوچه رو یه نگاهی انداخت ... چشماش پر شد ازاشک و گفت : پسرم قربونت برم میشه ما رو فردا بنویسی ؟ مادر چرا ؟ مگه فردا میخواید بیشتر بشید ؟!! برو لطفا شناسنامتو بیار وقت ندارم . 


- آخه پسرم 31 سال پیش رفته جبهه هنوز برنگشته شاید فردا برگرده بشیم دو نفر . 

سر شمار سری انداخت پایین و رفت .


مغازه دار میگفت : الان 29 ساله هر وقت از خونه میره بیرون کلید خونش رو میده به من و میگه : آقا مرتضی اگه پسرم اومد کلیدرو بده بهش بره تو چایی هم رو سماور حاضره ... آخه خسته س باید استراحت کنه !



شادی روح همه اونایی که از جان خودشون گذشتند و رفتند تا ما باشیم شادی روح غیور مردانی که ایستادند و تسلیم نشدن . 😔🌹



پاتریک و باب اسفنجی!

پاتریک و باب اسفنجی

پاتریک: یه هواپیما از جنس طلا می‌خریم...


باب اسفنجى: هواپیما از جنس طلا نمی‌تونه پرواز کنه!


پاتریک: ما دیگه پولداریم، قوانین فیزیک رو ما تاثیر نداره!


باب اسفنجی🎬

#دیالوگ 


امیدوارم که به دست پاتریک برسه!
پاتریک اگ اینو رو خوندی ادرس جدید وبلاگ تو رو بده بطفا!

صدقه!!


پسرک روی چمن ها دراز کشید.
از صبح کسی گلی از او نخریده بود.
نگاهی به صندوق کنارش انداخت که روی آن نوشته بود صدقه، روزی را زیاد می کند؛ اما توی جیب هایش حتی یک ریال هم نبود.

صدایی او را به خود آورد.
صدای دختر کوچکی بود:
- آقا، برای تولد مادرم یه شاخه گل می خوام، پول ندارما!

پسرک نگاهی به صندوق انداخت و شاخه گلی را به طرف دخترک گرفت.
دقایقی گذشت.
اتومبیل آخرین مدلی کنار پایش ترمز کرد.
- آهای پسر! یبا اینجا، همه گل هاتو می خرم.

خداحافظ!!!

بسم الله الرحمن الرحیم


تعجب نکنید که چرا عنوان رو خداحافظ گذاشتم!


چون این یک ویروس که این روز ها دامن گیر بلاگری ها شده


که هر روز شاهد این هستیم که یکی با پست خداحافظ و یا پایان


به اخرین قسمت وبلاگش پایاین میدهد!


من از کودکی از کلمه ی خداحافظ متنفر بودم و تا الان هنوز گلایه دارم که چرا خداحافظ!

چرا هیچوقت کسی نمیگوید هستم !

یادمه که تا دوسال پیش هر مهمانی می امد و یا ما خانه ی فامیل میرفتیم موقع رفتن گریه ام میگرفت!

شاید تعجب کنید که چرا گریه!

چون میدونستم که با رفتن دیگه تا مدتی فقط غبطه میخورم که چرا دیگه پیشم نیست و دیگه نمیتونم ببینمش و دیگه....

تا الان هم فکر میکنم داره روزهای قدیم باز برمیگرده الان هم با رفتن بلاگری ها داره گریه ام میگره!

واقعا متنفرم از خداحافظی ! 

به راستی چه کسی این کلمه ی منفور رو وارد این واژه های معصوم کرده است؟


به یاد پاتریک و نوشته هایش که همیشه میخوندم وبا بیشتر پست هایش تصویر سازی و خودم رو به جاش قرار دادم و کلی با نوشته هاش سرگرم شدم(:

خیلی ممنون پاتریک کاش بازهم نوشته هات رو بخونم و ستاره ات رو تو پنل وبلاگم درخشان ببینم!

به یاد عرفان و قالب های جذابش که خیلی از وبلاگ های بیان با قالب هاش خانه تکانی میکنن و از قالب های اصلی بیان دوری میکنند شاید ندانید ولی 80درصد جذابیت وبلاگ به همخوانی قالب و متن هست! که این جذابیت رو اقای عرفان با قالب های متنوعش برای ما بیانی ها فراهم کرده!


ببخشید اگ زیادی بی ربط گفتم نگارشم ضعیف که نه ولی نیاز به تلاش هستم(:
این پست رو بعدا کامل میکنم فعلا فقط پاتریک و عرفان رو نوشتم بعدا بقیه رو هم اضافه میکنم(:


سخنان ناب!

روزیکه مردم بفهمند

 هیچ چیز عیب نیست جز قضاوت ومسخره کردن دیگران.

 هیچ چیز گناه نیست جز حق الناس. 

هیچ چیز ثواب نیست جز خدمت به دیگران. 

هیچ کس اسطوره نیست الا در مهربانی و انسانیت. 

هیچ دینی با ارزشتر از انسانیت نیست.....

 هیچ چیز جاودانه نمیماند جز عشق....... 

هیچ چیز ماندگار نیست جز خوبی و بدی.... 

هیچ سعادتی بالاتر از آگاهی نیست....

 هیچ دشمنی خطرناکتر از جهل نیست... 


زمین تبدیل میشود به بهشتی سراسر عشق ومهربانی


پ.ن:
کانال تلگرام خانه ی داستان هم ایجاد شد^^
برای عضویت کلیک کنید^^


خار های امروز و گل های فردا!

شخصی از خدا دو چیز خواست......

یک گل و یک پروانه......

اما چیزی که به دست آورد 

یک کاکتوس و یک کرم بود......

غمگین شد. با خود اندیشید شاید خداوند من را 

دوست ندارد و به من توجهی ندارد......

چند روز گذشت......

از آن کاکتوس پر از خار گلی زیبا روییده شد و

آن کرم تبدیل به پروانه ای شد......

اگر چیزی از خدا خواستید و چیز دیگری دریافت کردید 

به او اعتماد کنید.........

خارهای امروز گلهای فردایند......


کابوس!

‍ 

چند روز پیش، داشتم به زندگی فکر میکردم،

 بعد هوس کردم یه فیلم ترسناک ببینم، 

شب موقع خواب یکی دوبار با کابوسای کوچولو از خواب پریدم، ولی زود خوابم میبرد،

 دیگه تا صبح راحت خوابیدم،

 صبح با به یاد آوردن ترسای ریزه میزه شب قبل، 

کلی خندیدم واحساس آرامش کردم،

 به نتیجه قشنگی رسیدم، 

زندگی هم همینه، یه وقتایی اونقد ترسناکه آدم فکر میکنه

 داره کابوس میبینه، 

بعد منتظر لحظه ای میشینه

 که این کابوس تموم شه،


                وقتی این کابوس تموم شه..........

       فکر کنم بشینه و به همه کابوسهاش،بخنده...


چاه دستی پر نمیشه!

مادر بزرگم همیشه میگفت چاه دستی پر نمیشه. اون وقتا سنم کم بود و معنی حرفشو نمیفهمیدم.

میپرسیدم عزیز یعنی چی 'چاه دستی پر نمیشه'؟

با همون لهجه ی قشنگش میگفت: یعنی اگر چاهی خشک باشه، هر چقدرم توش آب بریزی نمیتونی ازش آبی برداری. خود ِچاه باید آب داشته باشه.

امروز توی این سن و سال معنی اون حرفو کاملا میفهمم. اگر آدمی دوستت نداشته باشه، هر کاری هم براش بکنی، دوست نخواهد داشت. آدم بد ذات و نمی تونی ذاتش و عوض کنی.  

رفتنی رو اگه دنیاتو هم به پاش بریزی، میره..

خدا بیامرزتت عزیز

چاه هیچ وقت دستی پر نشد..


به مشکلات بخندید!

مرد جوانی که می خواست راه معنویت را طی کند به سراغ استاد رفت. استاد خردمند گفت: تا یک سال به هر کسی که به تو حمله کند و دشنام دهد پولی بده.


تا دوازده ماه هر کسی به جوان حمله می کرد جوان به او پولی میداد. آخر سال باز به سراغ استاد رفت تا گام بعد را بیاموزد.


استاد گفت: به شهر برو و برایم غذا بخر.


همین که مرد رفت استاد خود را به لباس یک گدا در آورد و از راه میانبر کنار دروازه شهر رفت. وقتی مرد جوان رسید، استاد شروع کرد به توهین کردن به او.


جوان به گدا گفت: عالی است! یک سال مجبور بودم به هر کسی که به من توهین می کرد پول بدهم اما حالا می توانم مجانی فحش بشنوم، بدون آنکه پشیزی خرج کنم.


استاد وقتی صحبت جوان را شنید رو نشان داده و گفت: برای گام بعدی آماده ای چون یاد گرفتی به روی مشکلات بخندی!


پ.ن۱:داوینچی می گوید: مشکلات نمی تواند مرا شکست دهند، هر مشکلی در برابر تصمیم قاطع من تسلیم می شود.


پ.ن۲:میخوام یک کانال 🙈بزنم اسم هرچی باشه قبول میکنم!😃


عنوان با خودتون! (:

داشت دفتر مشقش را جمع می کرد. چشمش افتاد به روزنامه ای که مادر روی آن برای همسایه ها سبزی پاک کرده بود

تیترش یک "سه" بود با بینهایت "صفر"جلوش(اختلاس سه هزار میلیاردی)

عدد "سه" ناگهان او را از جا پراند

- بابا، پس فردا با بچه های مدرسه می برنمون اردو سه هزار تومن می دی؟

بابا سرش را بلند نکرد

باصدایی آرام گفت: فردا یه کم بیشتر مسافر می برم، سه هزار تومن هم به تو میدم!

با وعده شیرین بابا خوابید.

صبح زود، رفت کنارپنجره

پرده را کنار زد

باران ریزو تندی می بارید

قطره های باران برای رسیدن به زمین مسابقه گذاشته بودند

بند دلش پاره شد:

آخه توی این بارونکه مسافر سوار موتور بابام نمی شه

اشک توی چشمهایش حلقه زد. از پشت پنجره آمد کنار.

یک قطره اشک از روی صورتش چکید روی یکی از بینهایت "صفر"هایی که جلوی عدد"سه" رژه می رفتند



این اهنگ محشره واقعا خیلی ارام بخشه بشنوید و نظرتون رو بگید لطفا(:


بشنویم

بیسکویت!

عیب کوچولوی عروس

یادمه هشت سالم بود...


 یه روز از طرف مدرسه بردنمون کارخونه تولید بیسکوییت


 ما رو به صف کردن و بردنمون تو کارخونه که خط تولید بیسکویت رو ببینیم


 وقتی به قسمتی رسیدیم که دستگاه بیسکویت میداد بیرون خیلی از بچه ها از صف زدن بیرون و بیسکویتایی که از دستگاه میزد بیرون رو ورداشتن و خوردن، 


من رو حساب تربیتی که شده بودم میدونستم که اونا دارن کار اشتباه و زشتی میکنن واسه همین تو صف موندم


 ولی آخرش اونا بیسکویت خورده بودن و منی که قواعدو رعایت کردم هیچی نصیبم نشده بود 


الان پنجاه سالمه ،

اون روز گذشت ولی تجربه اون روز بارها و بارها تو زندگیم تکرار شد....


خیلی جاها سعی کردم که آدم باشم و یه سری چیزا رو رعایت کنم

 ولی در نهایت من چیزی ندارم

 و اونایی که واسه رسیدن به هدفشون خیلی چیزا رو زیر پا میذارن از بیسکوییتای تو دستشون لذت میبرن.


از همون موقع تا الان یکی از سوالای بزرگ زندگیم این بوده و هست که خوب بودن و خوب موندن مهمتره...


 یا رسیدن به بیسکوییتای زندگی؟


اونم واسه مردمی که تو و شخصیتت رو با بیسکوییتای توی دستت میسنجند!!!!!!!


خاطره ای از "#پرویز_پرستویی"



فرق امروز و فردا!

آمدند، نشستند، درد دل کردند، از غمها و شادیهایشان گفتند، خندیدند، گریه کردند، من هم با آنها خندیدم و گریه کردم. سوالهای زیادی از آنها پرسیدم، بعضی هایش را جواب دادند، بعضی هایش را هم نه، بعد هم خداحافظی کردند و رفتند... خوب که فکر میکنم می بینم خیلی هم فرقی نکرده است: آن روزها جمعه ها می آمدند، حالا پنجشنبه ها.


مراقب باتری زندگی ات باش!

مراقب باتری زندگی ات باش

سال ها پیش پدربزرگ از مکه آمده بود و برایمان سوغاتی آورده بود 

برای من یک تفنگ آورده بود که با باتری کار می کرد.هم نور پخش می کرد و هم صدایی شبیه به آژیر داشت

آنقدر دوستش داشتم که صبح تا شب با خودم تفنگ بازی می‌کردم 

همه را کلافه کرده بودم 

می گفتند انقدر صدایش را در نیار 

انقدر تفنگ بازی نکن 

باتری اش تمام می شود 


یادم می آید می خندیدم و می‌گفتم 

خوب تمام شود می‌روم باتری می خرم و باز بازی می کنم 

چند روزی گذشت تا برایمان مهمان آمد 

وسط تفنگ بازی با پسر مهمان دقیقا جایی که حساس ترین نقطه ی بازی بود باتری تفنگم تمام شد 

دیگر نه نور داشت و نه آژیر 

نمی توانستم شلیک کنم و بازی را باختم 

امروز به این فکر می کنم که چقدر شبیه کودکیم هست این روز ها 

تمام انرژی ام را بیهوده هدر دادم 

برای انسان هایی که نبودند یا نماندند

برای کار هایی که مهم نبودند

حالا که همه چیز مهم و جدی ست 

حالا که مهمترین قسمت بازی ست 

انرژی ام تمام شده

بعضی وقتا نمی دانی چقدر از انرژیت باقی مانده

فکر می‌کنی همیشه فرصت هست 

ولی حقیقت این ست گاهی هیچ فرصتی نداری

اگر روزی صاحب فرزند شدم به او خواهم گفت مراقب باتری زندگی ات باش 

بیهوده مصرفش نکن

شاید جایی که به آن نیاز داری تمام شود


"نویسنده:حسین حائریان"


مفهوم شب یلدا!

شب یلدا

یلدا از دو بخش "یل" به اضافه "دا" تشکیل شده است

 یل + دا = یلدا

در زبان لری که از بازمانده های زبان هخامنشیان است یل را به معنای بزرگ دانند و به مادر دا گویند( به مادر دی هم می گویند)

مادر = دا = دی


هخامنشیان اعتقاد داشتند که شب اول زمستان دانه های گیاهان در زیر خاک جوانه میزنند و شروع به روییدن می کنند و به همین سبب اولین ماه زمستان را دی می گویند.


پس یلدا به معنی رویش و زایش می باشد

 یلدا = رویش بزرگ 

        🌹🌹🌹🌹🌹


پیشآپیش شب یلدای خوبی را برای همه ایرانیان آرزو می کنم😍

پ.ن:

تو که نیستی"یلدا" بلندترین شبسال نیست؛

اوج دلتنگیست...

پ.ن:

کلیک(:

    

بی غیرت!!

غیرت

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مودبانه گفت:


- ببخشید آقا! من میتونم یکم به خانم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟


مرد که اصلاً توقع چنین حرفی رو نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا پرید و میان بازار و جمعیت، یقۀ جوان رو گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد:


- مردیکۀ عوضی، مگه خودت ناموس نداری…؟ خجالت نمیکشی؟؟


اما جوان،خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی بشه و واکنشی نشون بده، همان طور مودبانه و متین ادامه داد..


- خیلی عذر میخوام؛ فکر نمیکردم این همه عصبی و غیرتی بشین! دیدم همۀ بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت میبرن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم، که نامردی نکرده باشم…!

حالا هم یقه مو ول کنین! از خیرش گذشتم!!


مرد خشکش زد… همانطور که یقۀ جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد…


بشنوید و نظر بدید(:


دریافت

برگی از دفترچه خاطرات !

غلامرضا تختی

از حموم عمومی در اومدیم و نم نم بارون میزد ، خانومی جوون و محجبه بساط لیف و جوراب و ... جلوش پهن بود ، دوستم رفت جلو و آروم سلام کرد و نصفه بیشتره لیف و جوراباشو خرید ... تعجب کردم و پرسیدم : داداش واسه کی میخری ؟ما که تازه از حموم در اومدیم ، اونم اینهمه !!! 

گفت : تو این سرما از سر غیرتشه که با دستفروشی خرجشو در میاره ، وگرنه میتونست الآن تو یه بغل نرم و یه جا گرم تن فروشی و فاحشگی کنه !!!پس بخر و بخریم تا شرف و ناموس مملکتمون حفظ شه ، برگشت تو حموم و صدا زد : نصرت اینارو بزار دم دست مردم و بگو صلواتیه ...



برگی از دفترچه خاطرات 

زنده یاد جهان پهلوان تختی




در زندگی مثل عصا باش!

پیرمرد عصا به دستهنوزم

حرف پیرمرد عصا به دست را

فراموش نکردم

که می‌گفت:

«در زندگی مثل عصا باش!


هزار بار زمین بخور

اما اجازه نده کسی که به تو

تکیه کرده زمین بخوره...!

نویسنده:علی اصغرمظفری


دخترک گل فروش!

دخترک گل فروش سال ها در آرزوی خریدن یک کفش قرمز بود و پول هایی را که از فروختن گل های مریم به دست آورده بود، در قلک کوچکش جمع می کرد.


آن روز صبح هم مثل همیشه، در فکر و رویایش بود که ناگهان در اثر برخورد با اتوموبیلی به گوشه ای پرتاب شد.


وقتی چشمانش را باز کرد، خود را روی تختی سپید و تمیز دید که در کنار آن هدیه ای قرار داشت.


دخترک با خوشحالی هدیه را باز کرد٬ یک جفت کفش قرمز بود.


چشمان دخترک لبریز از شادی شد٬ ولی افسوس، او نمی دانست که پاهایش دیگر توان رفتن ندارد.



فقر یا عطر!

یک روز از سرِ بی کاری به بچه های کلاس گفتم انشایی بنویسند با این عنوان که "فقر بهتر است یا عطر؟" 


قافیه ساختن از سرگرمی هایم بود. چند نفری از بچه ها نوشتند "فقر". از بین علم و ثروت همیشه علم را انتخاب می کردند. نوشته بودند که "فقر خوب است چون چشم و گوش آدم را باز می کند و او را بیدار نگه می دارد ولی عطر، آدم را بیهوش و مدهوش می کند." عادت کرده بودند مجیز فقر را بگویند چون نصیبشان شده بود.


فقط یکی از بچه ها نوشته بود "عطر". انشایش را هنوز هم دارم. جالب بود. نوشته بود :


"عطر حس های آدم را بیدار می کند که فقر آن ها را خاموش کرده است."


۱ ۲
مجموعه داستان های کوتاه جذاب و خواندنی،داستان های کوتاه جذاب ، خواندنی، طنز ، پند آموز، عاشقانه

نظرات و دیدگاه شما باعث دلگرمی ما میشود
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan