خانه ی داستان

داستان هایی "کوتاه" برای پیمودن راهی "بلند"

سخنان ناب!

روزیکه مردم بفهمند

 هیچ چیز عیب نیست جز قضاوت ومسخره کردن دیگران.

 هیچ چیز گناه نیست جز حق الناس. 

هیچ چیز ثواب نیست جز خدمت به دیگران. 

هیچ کس اسطوره نیست الا در مهربانی و انسانیت. 

هیچ دینی با ارزشتر از انسانیت نیست.....

 هیچ چیز جاودانه نمیماند جز عشق....... 

هیچ چیز ماندگار نیست جز خوبی و بدی.... 

هیچ سعادتی بالاتر از آگاهی نیست....

 هیچ دشمنی خطرناکتر از جهل نیست... 


زمین تبدیل میشود به بهشتی سراسر عشق ومهربانی


پ.ن:
کانال تلگرام خانه ی داستان هم ایجاد شد^^
برای عضویت کلیک کنید^^


چرا زنها میگریند؟!

پسرک مادرش را در حال گریه دید. با پاهای کوچکش دوان دوان نزد او رفت و علت گریستنش را جویا شد. مادر جواب داد: عزیزم من برای اینکه یک زن هستم گریه می کنم.

پسرک تعجب کرد و به اتاق خود بازگشت. او هیچگاه نتوانست بفهمد که چرا زن ها گریه می کنند. او دیگر بزرگ شده بود.

روزی در خواب از خدا پرسید: خدای مهربان! چرا زن ها به آسانی گریه می کنند؟ خدا در جواب گفت: من زن ها را به صورت خاصی آفریده ام.

شانه های آن ها را آن قدر قوی خلق کردم که بتوانند بار زندگی را به دوش بکشند و آن قدر نرم که صورت کودکشان را در هنگام آغوش گرفتن، آزار ندهند.

به آنها صبر و تحملی ویژه دادم تا کودکان خود را به دنیا آورند. به آنها توانی دادم تا بتوانند در هر شرایطی حتی در هنگام بیماری از اطرافیان خود مراقبت کنند بدون اینکه شکایتی از زبان آنها جاری شود.

به آنها قلبی رئوف دادم تا بتوانند خطاهای شوهرانشان را ببخشند. به آنها اشک اعطا کردم که در هنگام نیاز از آن استفاده کنند.

فرزندم بدان که زیبایی زن به چهره و لباسی که می پوشد نیست. زیبایی زن در چشمان او نهفته است. چون چشمان زنان که هر از گاهی از اشک تر می شود، دریچه قلب مهربان آنهاست.


شاید تن او تشنه گرمای مهر و عطوفت بود!

شاید تن او تشنه گرمای مهر و عطوفت بود!

به بطری یک لیتری بنزین نگاهی انداخت و تو دلش دعا کرد ""خدا کنه این بطری، قد یک بیست لیتری برکت داشته باشه!""

سوز و سرما توان هر حرکتی رو ازش گرفته بود...به جرقه های آتش نگاهی انداخت و دستش رو جلو برد تا جرقه های به رقص در امده رو بگیره...از اینکه نمیتونست انها رو بین مشتش داشته باشه به تکاپو افتاد ...

حس میکرد تنش گرمتر شده...از رو جعبه چوبی بلند شد و دور پیت سوراخ سوراخ پر از آتش دوید...حالش خوب بود...چون با هر چرخی که دور آتش میزد پاهایش گرم و گرمتر میشد...

ماشینی جلوتر از پسرک به روی ترمز زد و نگهداشت...پسرک دست از چرخیدن برداشت و به ماشین و راننده شیک پوشش نگاه انداخت...در دل دعا میکرد گالنی بنزین بهش بدهند...

خانمی با پالتوی شتری رنگ به سمت پسرک امد و جویای احوالش شد...

پسرک رو جعبه کج و کوله اش نشست و به چوبهای پر سر و صدا خیره شد...

خانم جوان پالتویش رو از تنش کند و به روی شونه های پسرک انداخت و رفت...

پسرک گرم شد...گرمِ گرم...او دیگر از هیچکس تقاضای بنزین نکرد...شاید تن او تشنه گرمای مهر و عطوفت بود نه گرمای حاصل از سوختن یک لیتر بنزین تمام شدنی!!!


به من بگو!

به من بگو

مدت زیادی از تولد برادر ساکی کوچولو نگذشته بود . ساکی مدام اصرار می کرد به پدر و مادرش که با نوزاد جدید تنهایش بگذارند


پدر و مادر می ترسیدند ساکی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی کند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود که جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار ساکی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت کنند .


ساکی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاوش می توانستند مخفیانه نگاه کنند و بشنوند . آنها ساکی کوچولو را دیدند که آهسته به طرف برادر کوچکترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی کوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !

طعم هدیه!

روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید.

آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم کرد.

پیرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر کشید و لبخند گرمی نثار مرد جوان کرد و از او بابت آن آب زلال بسیار قدردانی کرد. مرد جوان با دلی لبریز از شادی به روستای خود بازگشت.

اندکی بعد، استاد به یکی دیگر از شاگردانش اجازه داد تا از آن آب بچشد.

شاگرد آب را از دهانش بیرون پاشید و گفت: آب بسیار بد مزه است.

ظاهرا آب به علت ماندن در سطل چرمی، طعم بد چرم گرفته بود. شاگرد با اعتراض از استاد پرسید:

آب گندیده بود. چطور وانمود کردید که گوارا است؟

استاد در جواب گفت:

تو آب را چشیدی و من خود هدیه را چشیدم.

این آب فقط حامل مهربانی سرشار از عشق بود و هیچ چیز نمی تواند گواراتر از این باشد...

مجموعه داستان های کوتاه جذاب و خواندنی،داستان های کوتاه جذاب ، خواندنی، طنز ، پند آموز، عاشقانه

نظرات و دیدگاه شما باعث دلگرمی ما میشود
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan