داستان هایی "کوتاه" برای پیمودن راهی "بلند"

  • /

    خانه ی داستان

  • /

    خانه ی داستان

  • /

    خانه ی داستان

  • /

    خانه ی داستان

  • /

    خانه ی داستان

۲۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زیبا و خواندنی» ثبت شده است

مستی بهترین دین است!!!!!

مولانا میگوید : روزی از کنار مسجدی رد میشدم و دیدم عده ای دست به دعا برداشته اند و میگویند : خدایا کافران را بکش،


رفتم تا به کلیسایی رسیدم و دیدم در آنجا هم عده ای دست به آسمان برداشته اند و میگویند : خدایا کافران را بکش.


رفتم تا به در میخانه ای رسیدم و دیدم در آنجا جام ها را به هم میزنند و میگویند بزن بسلامتی نوشا نوش ...


سپس فرمود : من آنموقع بود که دیدم مستی بهترین دین است که جز سلامتی دیگران آرزویی ندارند .


پرستش به مستیست در کیش مهر

برون اند زین حلقه هوشیارها


علامه طباطبایی


  • جمعه ۸ ارديبهشت ۱۳۹۶
  • ۳

#طنز(:

جوک

پسر بچه ای فیلمی درباره امپراطور چین میدید.

فیلم که تمام شد رو کرد به مادرش و گفت:

مامان منم وقتی بزرگ شدم مثل این امپراطور هفت تا زن میگیرم.


یکی آشپزی کنه...

یکی لباسامو بشوره...

یکی خونه رو تمیز کنه...

یکی برام آواز بخونه...

یکی منو ببره حمام...

یکی شبا برام قصه بگه...

یکی هم مشت و مالم بده...


مادر پرسید:

خوب یکی دیگه نمیخوای که بغلت بخوابه؟



پسر گفت:

نه. من تورو دوست دارم. تو بغلم بخواب.

چشمان مادر پر از اشک شد. پسرش را بغل کرد و بوسید و از پسرش پرسید:

خوب اونوقت زنات کجا بخوابن؟

پسر گفت:

برن پیش بابا بخوابن.




اینبار چشمان پدر پر از اشک شد و پسرش را در آغوش گرفت و گفت:

راضیم ازت بابایی...


  • يكشنبه ۳ ارديبهشت ۱۳۹۶
  • ۸

کار خدا پسندانه:) +عکس+اصلاحیه لینک نزاشته بودمD:

عکس کارت اهدای عضو

سلام دوست جونیای من دوست دارید یه کار خوب کنید؟


از اینکه نسبت به اطرافیانم و واقعیت هایی که تو زندگیای خیلیا ممکن اتفاق بیفته احساس تنفر به خودم پیدا می کردم همیشه دغدغه کمک به دیگرانو داشتم ، من که آدم خوبی نبودم یه روز یکی از دوستام بهم گفت بیا یه کار توپ کن بلکه از این حال و هوا بیرون بیای گفتم چه کاری گفت : تو که انقدر دغدغه مردم و خانواده ها و کودکان و داری کارت اهدای عضو بگیر شاید تونستی با رفتنت زندگی هایی رو نجات بدی و من ثبت نام کردم و از اون روز به بعد نگاهم به زندگیم تغییر کرد 

اگر دنبال تغییر هستید 

کلیک کنید♥♥

نمیخوام مجبورتون کنم اما اگه دوس داشتید پر کنید نظر من اینه که ممکنه برای همه اتفاقی بیفته که باعث بشه بدن سالممون زیر خاک بره بهتر نیست یه کاری کنیم که بقیه سود ببرن هم خودمونو خدا رو خوشحال کنید. 

راستی از این کارت های خفن هم میدنD:

فعلا من امروز ثبت نام کردم و خواهر کوچیکم و برادرم دارن التماس میکنن واسشون ثبت نام کنمD:

یعنی در این حد کارت ها خفن هستD:

یه پیشنهاد دیگه هم براتون دارم اگه شماهم یه همچین پستیو تو وبلاگاتون بزارید ممنونتون میشم

منابع:وبلاگ زری خانم

  • پنجشنبه ۳۱ فروردين ۱۳۹۶
  • ۱۳

قضاوت!!

مردی به همراه دو کودکش داخل اتوبوس بودند.

بچه ها شیطنت و سر و صدا می کردند و مرد هم در فکر فرو رفته بود.

مردم با هم پچ پچ می کردند و می گفتند عجب پدر بی ملاحظه ایست و بچه هایش را آرام نمی کند!

بالاخره یک نفر بلند شد و به مرد گفت: چرا بچه هایت را آرام نمیکنی ؟

مرد گفت الان از بیمارستان می آییم و مادر بچه هایم فوت کرده.

در فکرم که چطور این خبر را به بچه ها بدهم !

در این لحظه بود که مردم بجای غر و لند ، شروع به بازی کردن با بچه ها و سرگرم کردنشان شدند و مرد باز در غصه هایش غرق شد ...

 هیچگاه بدون درک شرایط دیگران ، در مورد آنها قضاوت نکنیم.


  • پنجشنبه ۳۱ فروردين ۱۳۹۶
  • ۲

ملکه های ایرونی؟!!!

ملکه های ایرونی

چارلز دانشجوی انگلیسی با طعنه به دوست و همکلاسی ایرانی اش همایون می گه، چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن یا لمسشون کنن  ؟ یعنی مردای ایرانی اینقدر کارنامه خرابی دارند و خودشون رو نمیتونن کنترل کنن؟ همایون لبخندی میزنه و میگه :

ملکه انگلستان میتونه با هر مردی دست بده ؟ و هر مردی می تونه ملکه انگلستان رو لمس کنه؟ چارلز با عصبانیت می گه : نه! مگه ملکه فرد عادیه ؟!! فقط افراد خاصی می تونن با ایشون دست بدن و در رابطه باشن!!! همایون هم بی درنگ می گه : خانوم های ایرونی همشون ملکه هستن!!! 



منبع: ناگفته ها

  • سه شنبه ۲۹ فروردين ۱۳۹۶
  • ۸

فواید گاو بودن!!!(خیلی جالبه خونید)

گاو بودن

انشاء یک پسر 10 ساله کرد که برنده جایزه بهترین انشاء درسطح کشوری و استان اذربایجان غربی شد بخون می ارزه...

معلمی از دانش آموزانش خواست "فواید گاو بودن" را بنویسند و نوشته ای که در زیر می خوانید تمام و کمال انشای آن دانش آموز است

با سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات بی دریغ اولیاء و مربیان مدرسه که در تربیت ما بسیار زحمت میکشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما الان کجا بودیم

اکنون قلم به دست میگیرم و انشای خود را آغاز می کنم

البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در می یابیم

که گاو بودن فواید زیادی دارد

من مقداری در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که

مهمترین فایده ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست. بلکه گاو است.

هرچند که نتیجه گیری باید در آخر انشاء باشد

بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم

ببینیم چقدر گاو بودن فایده دارد

مثلا در مورد همین ازدواج

وقتی گاوی که پدر خانواده است میخواهد دخترش را شوهر دهد، نگران جهیزیه اش نیست.

نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند.

مجبور نیست به خاطر این که پول جهاز دخترش را تهیه نماید،

برای صاحبش زمین اضافه شخم بزند، یا بدتر از آن پاچه خواری کند.

هیچ گاوی نگران کرایه خانه اش نیست.

گاوها آنقدر عاقلند که میدانند

بهترین سالهای عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند

گاوها حیوانات مفیدی هستند و انگل جامعه نیستند.

شما تاکنون یک گاو معتاد دیده اید؟

گاوی دیده اید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس مردم شود؟

آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند

تا حالا شما گاو بیکار دیده اید؟

آیا دیده اید گاوی زیرآب گاو دیگری را پیش صاحبش بزند؟

تا حالا دیده اید گاوی غیبت گاو دیگری را بکند؟

آیا تا بحال دیده اید گاوی زنش را کتک بزند ؟

یا گاو ماده ای شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بکشد؟

و مثلا بگوید از آقای فلانی یاد بگیر. آخر توهم گاوی؟!

هیچ گاوی غمباد نمی گیرد

هیچ گاوی رشوه نمی گیرد.

هیچ گاوی اختلاس نمی کند

هیچ گاوی آبروی دیگری را نمی ریزد.

هیچ گاوی خیانت نمی کند.

هیچ گاوی دل گاو دیگر را نمی شکند.

هیچ گاوی دروغ نمی گوید.

هیچ گاوی آنقدر علف نمی خورد که از فرط پرخوری تا صبح خوابش نبرد

در حالی که گاو طویله کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد

تا به گوساله اش شیر بدهد

هیچ گاوی گاو دیگر را نمی کشد

هیچ گاوی...

گاو خیلی فایده ها دارد

لباس ما از گاو است

غذایمان از گاو، شیر و پنیر و کره و خامه ...

ولی با همه منافع یادشده هیچ گاوی نگفت : من ... بلکه گفت: مـــــــــااااااا

اگر بخواهم هنوز هم در مورد فواید گاو بودن بگویم،

دیگر زنگ انشاء می خورد و نوبت بقیه نمی شود که انشایشان را بخوانند.

اما

به نظر من مهمترین فایده گاو بودن این است که دیگر

آدم نیست"





  • دوشنبه ۲۸ فروردين ۱۳۹۶
  • ۵

پدرم روزت مبارک

پدر

❤️پـدر مشکل گشاےخانواده

❤️پـدر یک قهرمان فوق العاده

❤️پـدر یعنے غرور وهستی من

❤️پـدر یعنےتمام هستےمن

❤️پـدر لطف خدا، روےزمین است


  • سه شنبه ۲۲ فروردين ۱۳۹۶
  • ۳

گره بافتنی کاموا

گره های بافتنی کاموا

یافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم است نه قیافه اش،

اما حرفش هیچوقت از یادم نمیرود، می گفت زندگی مثل یک کلاف کامواست، 

از دستت که در برود می شود کلاف سردر گم،

گره می خورد،

می پیچد به هم ، 

گره گره می شود، 

بعد باید صبوری کنی، 

گره را به وقتش با حوصله وا کنی، زیاد که کلنجار بروی ، گره بزرگتر می شود، 

کورتر می شود، 

یک جایی دیگر کاری نمی شود کرد، باید سر و ته کلاف را برید، 

یک گره ی ظریف کوچک زد،

بعد آن گره را توی بافتنی یک جوری قایم کرد،

محو کرد، 

یک جوری که معلوم نشود،

یادت باشد، گره های توی کلاف همان دلخوری های

کوچک و بزرگند، همان کینه های چند ساله،

باید یک جایی تمامش کرد،

سر و تهش را برید،

زندگی به بندی بند است به نام “حرمت “

که اگر آن بند پاره شود کار زندگی تمام است…


زنده یاد #سیمین_بهبهانی



  • دوشنبه ۲۱ فروردين ۱۳۹۶
  • ۳

خواستگاری و عیب کوچولو!

پسری به خواستگاری دختری رفت


خانواده دختر از او پرسیدند:وضع مالی شما چطور است ؟پسر جواب داد :عالیست 

به او گفتند:تحصیلاتتان به کجا رسیده؟جواب داد ؛تحصیلات عالیه داریم 

پرسیدند :موقعیت خانوادگی تان چطور است ؟گفت نظیر ندارد 

به او گفتند :شغل شما چیست ؟جواب داد ؛از کار کردن بی نیازم ولی به کار تجارت مشغولم، 

از پسر پرسیدند که شهرت شما در شهر و محل تولدتان چگونه است ؟در جواب گفت :به خوشی خلقی معروفم. 

عروس و پدر مادر از این همه سجایای اخلاقی به حیرت افتاده بودند و قند توی دلشان آب می شد 

مخصوصا مادر عروس در نهایت شادمانی گفت:آقا 

با این همه صفات و اخلاق پسندیده  آیا عیبی هم دارد؟

مادر پسر جواب داد :فقط یک عیب کوچک دارد و آن هم این است که زیاد دروغ می گوید


  • پنجشنبه ۱۷ فروردين ۱۳۹۶
  • ۷

صبح بخیر!



یک روز از خواب بیدار می شوی 

نگاهی به تقویم می اندازی 

نگاهی به ساعتت

و نگاهی به خود خودت در آینه 

و می بینی هیچ چیز و هیچ کس جز خودت حیف نیست 

لباسهای اتو کشیده غبارگرفته مهمانی ات را 

از کمد بیرون می آوری

گران ترین عطرت را از جعبه بیرون می آوری 

و به سر و روی خودت می پاشی 

ته مانده حساب بانکی ات را می تکانی 

و خرج خودت می کنی 

یک روز از خواب بیدار می شوی 

و به کسی که دوستت دارد بدون دلهره و قاطعانه میگویی

صبح بخیر عزیزم وقت کم است لطفا مرا بیشتر دوست بدار 

یک روز یکی از همین روزها وقتی از خواب بیدار می شوی متوجه می شوی 

بدترین بدهکاری ، بدهکاری به قلب مهربان خودت هست 

و هیچ چیز و هیچکس جز خودت حیف نیست !


#نسرین_بهجتى



  • پنجشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۵
  • ۳

شجاعت


قتی که کوچک بودم شبی مادرم از من خواست 
تا از حیاط پشتی ظرفی را بیاورم. 
از حیاط پشتی می ترسیدم. 
اما مادرم گفت که باید شجاع باشم.
به او گفتم که می ترسم. 
مادرم گفت: شجاعت احساس نیست، عمل است.
من در حالی که تا حد مرگ می ترسیدم و تقریبا تمام مسیر را می دویدم، 
شجاعانه موفق شدم در دل تاریکی ظرف را پیدا کنم 
وبرای مادرم بیاورم. 
آن شب فهمیدم انسان با عملش می تواند شجاعت خود را ثابت کند.


  • شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۵
  • ۴

#بیشعوری_تا_این_حد ؟؟؟

لطفا تعجب نکنید. این جمله ای بود که دیروز راننده آژانس

به زبون اورد و من فقط با تعجب به پشت گردنش نگاهمیکردم،

چقدر دوست داشتم محکم بزنم پس کله ش


این جمله رو وقتی به زبون اورد که،داشت میرفت تو خیابون

ورودممنوع،و دو تا ماشین جوری سر خیابون،پارک

کرده بودن که این آقا نمیتونست خیلی راحت و گشاد

وارد ورود ممنوع بشه


حدود بیست دقیقه بعدش،وارد به ورود ممنوع دیگه شد

و چقدر به خاطر بیشعوری یه عده،که نمیخواستن

ذره ای گذشت داشته باشن و بذارن ایشون اول رد بشه

تاسف خورد


فکرش رو بکنید....... 


              چقدر بیشعورررررر!!!!!!!!!


  • جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۹۵
  • ۱۰

حالا اسمش را بگذارید ولنتاین!

حالا اسمش را بگذارید ولنتاین!

چه فرقی می کند؟ اصلا هر اسمی دوست دارید رویش بگذارید..

اما حتما یاد داشته باشیدش..

سالی یک روز سعی کنید از اول عاشق هم شوید!

درست مثل روز اول

از اول همدیگر را ببینید.. ذوق کنید

ته دلتان بگویید این همان است که می خواستم!

بروید جلو و حرف دلتان را بزنید، گل بدهید، هدیه بدهید‌، خوب تر می شود حال دلتان .

چه ضرری دارد؟ مگر زندگی همه اش جلو رفتن است؟ گاهی هم باید عقب برگشت و دوباره شروع کرد.

مگر زندگی همه اش جدیت و نظم و ترتیب است؟ بهم بزنید این ترتیبات و تشریفات را

از سر شروع کنید دوست داشتن را

ببینید چه کیفی دارد!

#ولنتاین_بهانست_برای_ایجاد_یه_حالِ_خوب


داستان زیبای. #ولنتاین ❤️

خوانش #آیدا_رها

لطفا گوش دهید 🙏🌹




  • چهارشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۵
  • ۱۲

پاسخ خدا!

گابریل گارسیا مارکز

باور نمیکنم خدا به کسی بگوید: 

" نه...! "


خدا فقط سه پاسخ دارد:

١- چشم....

٢- یه کم صبر کن....

٣- پیشنهاد بهتری برایت دارم....


همیشه در فشار زندگی اندوهگین مشو...

شاید خداست که در آغوشش می فشاردت

برای تمام رنجهایی که میبری صبر کن!


صبر اوج احترام به حکمت خداست . .



  • چهارشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۵
  • ۹

سرشماری!

سرشماری


مامور سرشماری: سلام . مادر جان میشه لطفا بیای دم در ؟ سلام پسرم .. بفرما ؟ از سر شماری مزاحمت میشم . مادر تو این خونه چند نفرید ؟ اگه میشه برو شناسنامه هاتونو بیار بنویسمشون ..


مادر لای در رو بیشتر باز کرد 

و با سر گردنش سر و ته کوچه رو یه نگاهی انداخت ... چشماش پر شد ازاشک و گفت : پسرم قربونت برم میشه ما رو فردا بنویسی ؟ مادر چرا ؟ مگه فردا میخواید بیشتر بشید ؟!! برو لطفا شناسنامتو بیار وقت ندارم . 


- آخه پسرم 31 سال پیش رفته جبهه هنوز برنگشته شاید فردا برگرده بشیم دو نفر . 

سر شمار سری انداخت پایین و رفت .


مغازه دار میگفت : الان 29 ساله هر وقت از خونه میره بیرون کلید خونش رو میده به من و میگه : آقا مرتضی اگه پسرم اومد کلیدرو بده بهش بره تو چایی هم رو سماور حاضره ... آخه خسته س باید استراحت کنه !



شادی روح همه اونایی که از جان خودشون گذشتند و رفتند تا ما باشیم شادی روح غیور مردانی که ایستادند و تسلیم نشدن . 😔🌹



  • يكشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۵
  • ۹

Please help me

سلام


میخوام ی کانال تو تلگرام بزنم موضوعش هم سرگرمی هست

اسم رو نمیدونم چی بزارم توش موندم!

اسم های عجیب و غریب و خنده دار میپذیریم


#موقت

  • چهارشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۵
  • ۷

خار های امروز و گل های فردا!

شخصی از خدا دو چیز خواست......

یک گل و یک پروانه......

اما چیزی که به دست آورد 

یک کاکتوس و یک کرم بود......

غمگین شد. با خود اندیشید شاید خداوند من را 

دوست ندارد و به من توجهی ندارد......

چند روز گذشت......

از آن کاکتوس پر از خار گلی زیبا روییده شد و

آن کرم تبدیل به پروانه ای شد......

اگر چیزی از خدا خواستید و چیز دیگری دریافت کردید 

به او اعتماد کنید.........

خارهای امروز گلهای فردایند......


  • چهارشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۵
  • ۷

کابوس!

‍ 

چند روز پیش، داشتم به زندگی فکر میکردم،

 بعد هوس کردم یه فیلم ترسناک ببینم، 

شب موقع خواب یکی دوبار با کابوسای کوچولو از خواب پریدم، ولی زود خوابم میبرد،

 دیگه تا صبح راحت خوابیدم،

 صبح با به یاد آوردن ترسای ریزه میزه شب قبل، 

کلی خندیدم واحساس آرامش کردم،

 به نتیجه قشنگی رسیدم، 

زندگی هم همینه، یه وقتایی اونقد ترسناکه آدم فکر میکنه

 داره کابوس میبینه، 

بعد منتظر لحظه ای میشینه

 که این کابوس تموم شه،


                وقتی این کابوس تموم شه..........

       فکر کنم بشینه و به همه کابوسهاش،بخنده...


  • دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۵
  • ۸

چاه دستی پر نمیشه!

مادر بزرگم همیشه میگفت چاه دستی پر نمیشه. اون وقتا سنم کم بود و معنی حرفشو نمیفهمیدم.

میپرسیدم عزیز یعنی چی 'چاه دستی پر نمیشه'؟

با همون لهجه ی قشنگش میگفت: یعنی اگر چاهی خشک باشه، هر چقدرم توش آب بریزی نمیتونی ازش آبی برداری. خود ِچاه باید آب داشته باشه.

امروز توی این سن و سال معنی اون حرفو کاملا میفهمم. اگر آدمی دوستت نداشته باشه، هر کاری هم براش بکنی، دوست نخواهد داشت. آدم بد ذات و نمی تونی ذاتش و عوض کنی.  

رفتنی رو اگه دنیاتو هم به پاش بریزی، میره..

خدا بیامرزتت عزیز

چاه هیچ وقت دستی پر نشد..


  • شنبه ۱۱ دی ۱۳۹۵
  • ۱۵

به مشکلات بخندید!

مرد جوانی که می خواست راه معنویت را طی کند به سراغ استاد رفت. استاد خردمند گفت: تا یک سال به هر کسی که به تو حمله کند و دشنام دهد پولی بده.


تا دوازده ماه هر کسی به جوان حمله می کرد جوان به او پولی میداد. آخر سال باز به سراغ استاد رفت تا گام بعد را بیاموزد.


استاد گفت: به شهر برو و برایم غذا بخر.


همین که مرد رفت استاد خود را به لباس یک گدا در آورد و از راه میانبر کنار دروازه شهر رفت. وقتی مرد جوان رسید، استاد شروع کرد به توهین کردن به او.


جوان به گدا گفت: عالی است! یک سال مجبور بودم به هر کسی که به من توهین می کرد پول بدهم اما حالا می توانم مجانی فحش بشنوم، بدون آنکه پشیزی خرج کنم.


استاد وقتی صحبت جوان را شنید رو نشان داده و گفت: برای گام بعدی آماده ای چون یاد گرفتی به روی مشکلات بخندی!


پ.ن۱:داوینچی می گوید: مشکلات نمی تواند مرا شکست دهند، هر مشکلی در برابر تصمیم قاطع من تسلیم می شود.


پ.ن۲:میخوام یک کانال 🙈بزنم اسم هرچی باشه قبول میکنم!😃


  • جمعه ۱۰ دی ۱۳۹۵
  • ۸

اولین زن زیبا!

مادری ناراحت کنار پسرش نشسته بود ،

 پسر به مادرش گفت : 

تو دومین زن زیبایی هستی که تو عمرم دیدم ! 

مادر پرسید : پس اولی کیست ؟

 پسر جواب داد : خود تو وقتی که لبخند میزنی !


  • دوشنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۵
  • ۸

زنان زیبا!

زنان زیبا شبیه پرنسس های دیزنی لند و باربی نیستند!

شبیه واقعیتن...

شبیه زنی که گاهی دست های خیسش را با دامنش پاک می کند، 

واشک هایش را با سر آستینش ..


نه چشمان آبی دارند ،

نه ناخن هایشان همیشه لاک زده ،

نگران پاک شدن رژ لب هایشان هم نیستند.


زنان زیبا ، زنانی هستند که خود را باور دارند 

و می دانند که اگر تصمیم بگیرند قادر به انجام هر کاری هستند.

در توانایی و عزم یک زن که مسیرش را بدون تسلیم شدن در برابر موانع طی می کند، 

شکوه و زیبایی وجود دارد.

در زنی که اعتماد بنفسش از تجربه ها نشأت می گیرد،

 و می داند که می تواند به زمین بخورد، 

خود را بلند کند و ادامه دهد، 

زیبایی بسیاری وجود دارد.


  • يكشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۵
  • ۱۲

سریع‌تر و دورتر

تاجری در روستایی، مقدار زیادی محصول کشاورزی خرید و می‌خواست با آنها را با ماشین به انبار منتقل کند. در راه از پسری پرسید: «تا جاده چقدر راه است؟»

پسر جواب داد: «اگر آرام بروید حدود ده دقیقه کافی است. اما اگر با سرعت بروید نیم ساعت و یا شاید بیشتر.»

تاجر از این تضاد در جواب پسر ناراحت شد و به او بد و بیراه گفت و به سرعت خودرو را به جلو راند. اما پنجاه متر بیشتر نرفته بود که چرخ ماشین به سنگی برخورد کرد و با تکان خوردن ماشین، همه محصول‌ها به زمین ریخت. تاجر وقت زیادی برای جمع کردن محصول ریخته شده صرف کرد و هنگامی که خسته و کوفته به سمت خودرواش بر می‌گشت یاد حرف‌های پسر افتاد و وقتی منظور او را فهمید بقیه راه را آرام و بااحتیاط طی کرد.

شاید گاهی باید آرام تر قدم برداریم تا به مقصد برسیم.

لابرویر: «برای کسی که آهسته و پیوسته راه می‌رود، هیچ راهی دور نیست.»

  • پنجشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۵
  • ۲۳

فرشته کوچک![جالبه بخونید]

درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بیا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید و گفت : آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید، مادرم خیلی مریض است. دکتر گفت :...باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم. دختر گفت : ولی دکتر، من نمیتوانم، اگر شما نیایید او میمیرد! و اشک از چشمانش سرازیر شد. 

دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر، دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص، تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بر بالین زن ماند، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد. زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکرکرد. دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی، اگر او نبود حتماً میمردی! مادر با تعجب گفت : ولی دکتر، دختر من سه سال است که از دنیا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد. پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد. این همان دختر بود! یک فرشته کوچک و زیبا


  • پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۵
  • ۱۵

من بچه دوس دارم (جالبه بخونید)

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم... ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود... اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.


می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می گفتیم، عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه. بچه می خوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم.


تا اینکه یه روز؛ علی نشست رو به رومو گفت: اگه مشکل از من باشه، تو چی کار می کنی؟


فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم : من حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم.


علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد.


گفتم: تو چی؟ گفت: من؟


گفتم: آره... اگه مشکل از من باشه... تو چی کار می کنی؟


برگشت و زل زد به چشامو گفت: تو به عشق من شک داری؟ فرصت جواب ندادو گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم.


با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره.


گفتم: پس فردا می ریم آزمایشگاه.


گفت: موافقم، فردا می ریم.


و رفتیم ... نمی دونم چرا اما دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. اگه واقعا عیب از من بود چی؟!


سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم...


طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه. هم من هم اون. هر دو آزمایش دادیم تا اینکه بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره...


یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید... اضطرابو می شد خیلیآسون تو چهره هردومون دید.


با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس.


بالاخره اون روز رسید. علی مثل همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب آزمایشو می گرفتم... دستام مثل بید می لرزید. داخل آزمایشگاه شدم...


علی که اومد خسته بود. اما کنجکاو ... ازم پرسید جوابو گرفتی؟


که منم زدم زیر گریه. فهمید که مشکل از منه. اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود یا از خوشحالی ...


روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد.


تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود، بهش گفتم: علی، تو چته؟ چرا این جوری می کنی؟


اونم عقده شو خالی کرد و گفت: من بچه دوس دارم. مگه گناهم چیه؟! من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم.


دهنم خشک شده بود و چشام پراشک. گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری...


گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی. پس چی شد؟


گفت: آره گفتم. اما اشتباه کردم. الان می بینم نمی تونم. نمی کشم...


نخواستم بحثو ادامه بدم... دنبال یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم و اتاقو انتخاب کردم...


من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم تا اینکه علی احضاریه آورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم یا زن بگیرم!


نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم، بنابراین از فردا تو واسه خودت؛ منم واسه خودم ...


دلم شکست. نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم، حالا به همه چی پا زده.


دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم. برگه جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوام بود. درش آوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم.


احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون...


توی نامه نوشته بودم:


علی جان، سلام


امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی. چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم.


می دونی که می تونم. دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم. وقتی جواب آزمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم...


اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه..

  • چهارشنبه ۵ آبان ۱۳۹۵
  • ۱۴