خانه ی داستان

داستان هایی "کوتاه" برای پیمودن راهی "بلند"

عنوان با خودتون! (:

داشت دفتر مشقش را جمع می کرد. چشمش افتاد به روزنامه ای که مادر روی آن برای همسایه ها سبزی پاک کرده بود

تیترش یک "سه" بود با بینهایت "صفر"جلوش(اختلاس سه هزار میلیاردی)

عدد "سه" ناگهان او را از جا پراند

- بابا، پس فردا با بچه های مدرسه می برنمون اردو سه هزار تومن می دی؟

بابا سرش را بلند نکرد

باصدایی آرام گفت: فردا یه کم بیشتر مسافر می برم، سه هزار تومن هم به تو میدم!

با وعده شیرین بابا خوابید.

صبح زود، رفت کنارپنجره

پرده را کنار زد

باران ریزو تندی می بارید

قطره های باران برای رسیدن به زمین مسابقه گذاشته بودند

بند دلش پاره شد:

آخه توی این بارونکه مسافر سوار موتور بابام نمی شه

اشک توی چشمهایش حلقه زد. از پشت پنجره آمد کنار.

یک قطره اشک از روی صورتش چکید روی یکی از بینهایت "صفر"هایی که جلوی عدد"سه" رژه می رفتند



این اهنگ محشره واقعا خیلی ارام بخشه بشنوید و نظرتون رو بگید لطفا(:


بشنویم

پیرمرد معصوم

توی یه شب سرد زمستونی که بارون شدیدی به باریدن گرفته بود مثل همیشه آخرین نفر من از کارخونه اومدم بیرون.توی اون جاده تاریک و خلوت داشتم راه خودمو می رفتم که کنار جاده پیرمردی رو دیدم که از سرمای هوا کمرش خم شده و زیر اون بارون کسی نیست سوارش کنه.

با نا امیدی برام دستی تکون داد اما توجه نکردم.جلوتر که رفتم با خودم گفتم حتما خانواده اونم مثل من نگران و منتظرش هستن؛برگشتم و سوارش کردم.

پیرمرد چهره معصوم و گفتار دل نشینی داشت.گرم صحبت بودیم که یواشکی دست کرد تو جیبش و یه چیزی در آورد و توی دستش قایم کرد...

توی اون جاده خلوت،من و اون تنها،با این رفتار مرموزش،راستش یه کم بهش شک کردم.

پیش خودم گفتم خدایا پشت این چهره معصوم چه گرگی نشسته!

می خواستم ازش بپرسم اون چیه تو دستت؟اما اگه چیزی نبود؟خیلی بد میشه اگه بهش تهمت زده باشم!

ترسیده بودم...تپش قلبم زیاد شده بود و دست و پام می لرزید...دیگه چهره پیرمرد برام معصومیتی نداشت.

با خودم گفتم پای جونم در میونه...آروم چاقویی رو که زیر صندلی قایم کرده بودم کشیدم جلوتر و خودمو آماده کردم...سر پیرمرد داد زدم اون چیه تو دستت؟

دستشو باز کرد و یه ۲۰۰تومنی مچاله و پاره پوره نشونم داد و گفت: "آقای مهندس شرمنده ام...از این بیشتر ندارم بهت بدم...

وای خدا!من چه غلطی کردم؟!آخه کی از تو پول می خواست پیرمرد...دیگه زبونم بند اومده بود!چیزی نمی تونستم بگم...تا آخر مسیر حرفی نزدم...دیگه روم نمی شد تو چهره معصومش نگاه کنم.وقتی که داشت پیاده می شد فقط تونستم یه جمله بهش بگم :

پدر جان حلالم کن...

 نویسنده:مجید_حنیفی


مجموعه داستان های کوتاه جذاب و خواندنی،داستان های کوتاه جذاب ، خواندنی، طنز ، پند آموز، عاشقانه

نظرات و دیدگاه شما باعث دلگرمی ما میشود
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan