داستان هایی "کوتاه" برای پیمودن راهی "بلند"

  • /

    خانه ی داستان

  • /

    خانه ی داستان

  • /

    خانه ی داستان

  • /

    خانه ی داستان

  • /

    خانه ی داستان

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مرد» ثبت شده است

گاهی زود دیر میشود!!!

خانمم همیشه میگفت دوستت دارم


من هم گذرا می گفتم منم همینطور عزیزم...


ازهمان حرفایی که مردها از زنها می شنوند و قدرش رانمی دانند...


همیشه شیطنت داشت.

ابراز علاقه اش هم که نگو..آنقدر قربان صدقه ام میرفت که گاهی باخودم میگفتم:مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقه مند است؟


یک شب کلافه بود

یادلش میخواست حرف بزند میدانید همیشه به قدری کار داشتم که وقت نمیشه مفصل صحبت کنم


من برای فرار از حرف گفتم:میبینی که وقت ندارم،من هرکاری میکنم برای آسایش و رفاه توست ولی همیشه بد موقع مانند کنه به من میچسبی...


گفت کاش من در زندگیت نبودم تا اذیت نمیشدی


این را که گفت از کوره در رفتم،

گفتم خداکنه تا صبح نباشی...

بی اختیار این حرف را زدم..


این را که گفتم خشکش زد،برق نگاهش یک آن خاموش شد به مدت سی ثانیه به من خیره شد و بعد رفت به اتاق خواب و در را بست...


بعد از اینکه کارهایم را کردم کنارش رفتم تا بخوابم،موهای بلندش رهابود و چهره اش با شبهای قبل فرق داشت،در آغوشش گرفتم  افتخار کردم که زیباترین زن دنیارا دارم


لبخند بی روحی زد ...


نفس عمیقی کشید و خوابیدیم ...


آن شب خوابم عمیق بود،اصلا بیدار نشدم...


از آن شب پنج سال میگذرد و حتی یک شب خواب آرامی نداشته ام...


هزاران سوال ذهنم رامی خورد که حتی پاسخ یک سوال را هم پیدا نکرده ام ...


گاهی با خود میگویم مگر یک جمله در عصبانیت میتواند یک نفر را...


مگر چقدر امکان دارد یک جمله به قدری برای یک نفر سنگین باشد که قلبش بایستد ؟!!


همسرم دیگر بیدار نشد،دچار ایست قلبی شده بود...


شاید هم از قبل آن شب از دنیا رفته بود، از روزهایی که لباس رنگی میپوشید و من در دلم به شوق می آمدم از دیدنش امادرظاهر،نه...


شاید هم زمانی که انتظار داشت صدایش را بشنوم،اما طبق معمول وقتش را نداشتم ..


بعدها کارهایم روبراه شد ،حالا همان وضعی را دارم که همسرم برایم آرزو داشت ...


من اما...


آرزویم این است که زمان به عقب برگردد و من مردی باشم که او انتظار داشت...


بعد مرگش دنبال چیزی می گشتم، کشوی کنار تخت را باز کردم ،یک نامه آنجا بود ،پاکت را باز کردم جواب آزمایشش بود تمام دنیا را روی سرم آوار کرد،...


خانواده اش خواسته بودند که پزشک قانونی ،چیزی به من نگوید تا بیشتر از این نابود نشوم ...


آنشب میخواست بیشتر باهم باشیم تا خبر پدر شدنم را بدهد...


حالا هرشب لباسش را در آغوش میگیرم و هزاران بار از او معذرت میخواهم اما او آنقدر  دلخور است که تا ابد جوابم را نخواهد داد...


حالا فهمیدم ، گاهی به یک حرف چنان دلی میشکند که قلبی از تپش می ایستد 


باید بیشتر مواظب زن ها بود 

گاهی زود دیر میشود.


  • شنبه ۳۰ ارديبهشت ۱۳۹۶
  • ۷

اعتقاد به خدا!


مرد جوان مسیحی که مربی شنا و دارنده چندین مدال المپیک بود ، به خدا 

          اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره خدا و مذهب می شنید مسخره میکرد.

    

      شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه 

      

    روشن بود و همین برای شنا کافی بود.

      

    مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون 

          استخر شیرجه برود.

     

     ناگهان، سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی 

       

   تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پایین آمد و به سمت کلید برق رفت و 

 

   چراغ را روشن کرد.

 

  آب استخر برای تعمیر خالی شده 

بود!


  • يكشنبه ۳ بهمن ۱۳۹۵
  • ۱۴

دریا باش!

دریا باش

کودکی که لنگه کفشش را دریا از او گرفته بودروی ساحل نوشت

 دریا دزد کفشهای من ! 

مردی که ازدریاماهی گرفته بود ، روی ماسه ها نوشت

دریا سخاوتمندترین سفره هستی ! 

موج آمد و جملات را با خود شست ..... 

تنها برای من این پیام را گذاشت که

برداشت های دیگران درمورد خودت را در وسعت خود حل کن تا دریا باشی


  • شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵
  • ۹

ﺳﯿﺎﺳﺖ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻫﺎ رو هیچ وقت دست کم نگیرید!

ﺩﻩ ﻣﺮﺩ ﻭ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺑﻪ ﻃﻨﺎﺑﯽ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻃﻨﺎﺏ ﺗﺤﻤﻞ ﻭﺯﻥ ﯾﺎﺯﺩﻩ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﯾﮑﻨﻔﺮ ﻃﻨﺎﺏ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ

ﺩﻩ ﻣﺮﺩ ﻭ ﯾﮏ ﺯﻥ ﺑﻪ ﻃﻨﺎﺑﯽ ﺁﻭﯾﺰﺍﻥ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻃﻨﺎﺏ ﺗﺤﻤﻞ ﻭﺯﻥ ﯾﺎﺯﺩﻩ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﺑﺎﯾﺪ یک نفر ﻃﻨﺎﺏ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭﮔﺮﻧﻪ ﻫﻤﻪ ﺳﻘﻮﻁ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ ﺯﻥ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻤﺮ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺩﺍﻭﻃﻠﺒﺎﻧﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﻭﻗﻒ ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻥ ﻭ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﻄﺎﻟﺒﻪ ﻧﮑﻨﻢ … ﻣﻦ ﻃﻨﺎﺏ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭﯼ ﻋﺎﺩﺕ ﺩﺍﺭﻡ .

ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺳﺨﺖ ﺑﻪ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﮐﻒ ﺯﺩﻥ ﮐﺮﺩﻧﺪ

ﺳﯿﺎﺳﺖ ﺧﺎﻧﻮﻡ ﻫﺎ رو هیچ وقت دست کم نگیرید.خنده

  • دوشنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۵
  • ۵