خانه ی داستان

داستان هایی "کوتاه" برای پیمودن راهی "بلند"

خداحافظ!!!

بسم الله الرحمن الرحیم


تعجب نکنید که چرا عنوان رو خداحافظ گذاشتم!


چون این یک ویروس که این روز ها دامن گیر بلاگری ها شده


که هر روز شاهد این هستیم که یکی با پست خداحافظ و یا پایان


به اخرین قسمت وبلاگش پایاین میدهد!


من از کودکی از کلمه ی خداحافظ متنفر بودم و تا الان هنوز گلایه دارم که چرا خداحافظ!

چرا هیچوقت کسی نمیگوید هستم !

یادمه که تا دوسال پیش هر مهمانی می امد و یا ما خانه ی فامیل میرفتیم موقع رفتن گریه ام میگرفت!

شاید تعجب کنید که چرا گریه!

چون میدونستم که با رفتن دیگه تا مدتی فقط غبطه میخورم که چرا دیگه پیشم نیست و دیگه نمیتونم ببینمش و دیگه....

تا الان هم فکر میکنم داره روزهای قدیم باز برمیگرده الان هم با رفتن بلاگری ها داره گریه ام میگره!

واقعا متنفرم از خداحافظی ! 

به راستی چه کسی این کلمه ی منفور رو وارد این واژه های معصوم کرده است؟


به یاد پاتریک و نوشته هایش که همیشه میخوندم وبا بیشتر پست هایش تصویر سازی و خودم رو به جاش قرار دادم و کلی با نوشته هاش سرگرم شدم(:

خیلی ممنون پاتریک کاش بازهم نوشته هات رو بخونم و ستاره ات رو تو پنل وبلاگم درخشان ببینم!

به یاد عرفان و قالب های جذابش که خیلی از وبلاگ های بیان با قالب هاش خانه تکانی میکنن و از قالب های اصلی بیان دوری میکنند شاید ندانید ولی 80درصد جذابیت وبلاگ به همخوانی قالب و متن هست! که این جذابیت رو اقای عرفان با قالب های متنوعش برای ما بیانی ها فراهم کرده!


ببخشید اگ زیادی بی ربط گفتم نگارشم ضعیف که نه ولی نیاز به تلاش هستم(:
این پست رو بعدا کامل میکنم فعلا فقط پاتریک و عرفان رو نوشتم بعدا بقیه رو هم اضافه میکنم(:


سلام
بله متاسفانه این بلای خانمان سوز این روزها روی سر بلاگرها نازل شده و هنوز علتش هم مشخص نیست.
امیدوارم روزی «به امید دیدار» جایگزین این خداحافظی ها بشه!
انشالله که بشه(:
این روزها همه خداحافظی میکتن. شما چطور؟
من از خداحافظی متنفرم هیچ وقت نمیرم شاید کم پست بزارم ولی هیچ وقت نمیرم
:(


چقدر تو احساسی و مهربونی :)
لبـ(:ـخند لطفا

نظر لطف شماست(:
جمعه ۱۷ دی ۹۵ , ۰۰:۰۸ ♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
داداش نمایش هاتو که توی وبلاگ قبلیت زدی 2 میلیون و بازدید هاتو که زدی 1 میلیون بپاک...
سعی کن خودت باشی...
با اینا کسی بزرگ نمیشه...
داستان بذار پسر. داستان.
چشم میزارم^^
جمعه ۱۷ دی ۹۵ , ۱۳:۴۳ 💖 miss fatemeh 💖
سلام
واقعا دلمون براشون تنگ میشه :(
پس یعنی با این اوضاع من نباید برم؟؟؟!!
نوچ دختر خاله شما دیگه نباید بری(:
رفتن درد ِ اجتناب ناپذیری‌ست
اهوم(:
شنبه ۱۸ دی ۹۵ , ۱۷:۰۲ امیرحسین تنها
منم میخواستم خدافظی کنم حالا چون تو گفتی اینکارو نمی کنم
ممنون
دمت گرم(:
مرسی که به حرفم عمل کردی(:
خواهش(:
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
مجموعه داستان های کوتاه جذاب و خواندنی،داستان های کوتاه جذاب ، خواندنی، طنز ، پند آموز، عاشقانه

نظرات و دیدگاه شما باعث دلگرمی ما میشود
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan