خانه ی داستان

داستان هایی "کوتاه" برای پیمودن راهی "بلند"

مادر!

مادر

مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و میخواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.


وقتی از گل فروشی خارج شد، دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه میکرد. مرد نزدیک رفت و از او پرسید: دختر خوب چرا گریه میکنی؟

دختر در حالی که گریه میکرد، گفت: میخواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی..فقط 75 سنت دارم، درحالی که گل رز 2 دلار میشود. مرد لبخند زد و گفت: با من بیا، من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ میخرم.


وقتی از گلفروشی خارج میشدند، مرد به دختر گفت:


مادرت کجاست؟ میخواهی ترا برسانم؟


دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به طرف قبرستان اشاره کرد.


مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.


مرد دلش گرفت و طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد


مادر یک نعمت بزرگه.
دقیقا😃
گاهی فرصت ها زود از دست میرن.
بله متاسفنه دیر بجنبونی از دست رفته
داستان غمناکی بود قدر مادر هامونو بدونیم ...
وبلاگ واقعا زیبایی دارید دنبالید :-)
دقیقا😊
مرسی😃
عالی 
مرسی😃
تشکر:)مادر یه نعمت بزرگه
خواهش😊دقیقا😃
مامان جووووووووووونم قلب قلب ...
😃😃
تکان دهنده بود
امروز حتما به دیدن مادرم می رم
😃
وای قدرشو بدون 😊
:) مامانم دوست دارمم
😃
یه انیمه ی کوتاه ازش دیدم.شبکه ی پویا نشون داد
واقعا زیباست :)
اسم انیمه رو میدونی چی بود؟😃
مرسی
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
مجموعه داستان های کوتاه جذاب و خواندنی،داستان های کوتاه جذاب ، خواندنی، طنز ، پند آموز، عاشقانه

نظرات و دیدگاه شما باعث دلگرمی ما میشود
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan