خانه ی داستان

داستان هایی "کوتاه" برای پیمودن راهی "بلند"

پیرمرد فقیر

دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پیرمرد خوشحال شد و گوشه های دامن را گره زد و رفت!

درراه با پرودرگار سخن می گفت:

( ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای )

در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت!

او با ناراحتی گفت:

من تو را کی گفتم ای یار عزیز

کاین گره بگشای و گندم را بریز!

آن گره را چون نیارستی گشود

این گره بگشودنت دیگر چه بود؟

نشست تا گندمها را از زمین جمع کند , درکمال ناباوری دید دانه ها روی ظرفی از طلا ریخته اند!

ندا آمد که:

تو مبین اندر درختی یا به چاه

تو مرا بین که منم مفتاح راه


سلام.مرسی مجتبی جان
هیچ کار خدا بی حکمت نیس:)
سلام
خواهش دوست عزیز😃
اهوم😊
احتمالا از مولانا بوده. یا سعدی.
خیلی خوب بود.
از مولانا😃
خعلی ممنون😃
خییییییییییلیییییییییییی قشنگ بود
خدا کنه همیشه به خدا اعتماد داشته باشیم
خعلی ممنون😃
انشالله
کلمه دهقان و دیدم یاد "دهقان فداکار" اافتادم ....
قدرت خداست ...
یادش گرامی😃
چه جالب...
خعلی ممنون😃
خیلی زیبا بود تشکر

به ماهم سر بزن داداش یک نظری یک صدایی بده
خعلی ممنون از شما😃
روچشم😃 من که سر میزنم☺
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
مجموعه داستان های کوتاه جذاب و خواندنی،داستان های کوتاه جذاب ، خواندنی، طنز ، پند آموز، عاشقانه

نظرات و دیدگاه شما باعث دلگرمی ما میشود
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan