خانه ی داستان

داستان هایی "کوتاه" برای پیمودن راهی "بلند"

زیر زمین! [شهید ایوب یاوری]

زن جوان انباری را گشت و صدا زد:

-ایوب ...ایوب ....بازی تمومه مامان. اینقدر منو حرص نده. فکر می کنم رفتی تو کوچه، دوباره گم شدی. اون وقت آواره کوچه و خیابون می شم ها! ...

صدایی به گوش نرسید. زن جوان از زیرزمین بیرون آمد. توی باغچه را نگاهی انداخت و پشت بوته ها را گشت. نگاهی به ایوان انداخت، نگاهی به بشکه های گوشه حیاط. به سمت آنها رفت. خم شد و پشت بشکه ها را نگاهی انداخت. پسرک پشت بشکه ها بود. توی خودش چمباتمه زده بود و با لبخندی از سر شیطنت به زن نگاه می کرد.

زن گفت: خدا بگم چیکارت نکنه ایوب! ...دوباره هول به دلم انداختی. فکر کردم دوباره گم شدی. مگه نگفتم دیگه از این کارا نکن؟!

ایوب از خنده ریسه می رود. زن دست دراز می کند تا پسر را از پشت بشکه بیرون بیاورد.

پیرزن انباری را می گردد و صدا می زند: ایوب...ایوب... ایوب...کجایی مادر؟! بسه دیگه. خودتو نشون بده.

هن هن کنان در حالی که از پادرد می نالد از پله های زیرزمین پایین می رود. پشت جعبه ها را نگاه می کند. پشت قالی پوسیده لوله شده را. توی کمد آهنی زنگ زده را و صدا می زند:

-ایوب...بازی بسه دیگه مادر. بیا بیرون هر جا قایم شدی. این قدر تن منو نلرزون! فکر می کنم رفتی تو کوچه گم شدی. اون وقت با این پادردم دوباره آواره کوچه خیابون می شم ها!...

صدایی به گوش نمی رسد. پیرزن از زیرزمین بیرون می آید. باغچه را نگاهی می اندازد. پشت بوته ها را می گردد. نگاهی به ایوان می کند. نگاهی به بشکه های گوشه حیاط. به سمت آنها می رود. خم می شود و پشت بشکه ها را نگاهی می اندازد. سرباز جوانی پشت بشکه هاست. توی خودش چمباتمه زده و با لبخندی از سر شیطنت پیرزن را نگاه می کند. پیرزن می گوید:

-خدا بگم چیکارت نکنه ایوب! ... هول به دلم انداختی. فکر کردم دوباره گم شدی. مگه نگفتم دیگه از این کارا نکن؟!

ایوب می خندد. پیرزن دست دراز می کند تا سرباز جوان را از پشت بشکه ها بیرون بیاورد.

پیرزن در اتاق روی سجاده نشسته است و تسبیح می اندازد. پشت سرش قاب عکس بزرگی روی دیوار به چشم می خورد. در قاب عکس، جوانی در لباس سربازی لبخند می زند. زیر عکس با حروفی درشت نوشته شده است:

شهید مفقود ایوب یاوری

امروز، چهارمین باری است که پیرزن زیرزمین، انباری و پشت بشکه ها را به دنبال ایوب گشته است.

غرور بیجا! [جالبه بخوانید]

یک روز گرم شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند.

به دنبال آن برگهای ضعیف جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند.

شاخه چندین بار این کار را با غرور خاصی تکرار کرد، تا این که تمام برگها جدا شدند شاخه از کارش بسیار لذت می برد.

برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبید ه بود و همچنان از افتادن مقاومت می کرد.

در این حین باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسید

آن را از بیخ جدا می کرد و با خود می برد. وقتی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد،

با دیدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد.

بعد از رفتن باغبان، مشاجره بین شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت

چندین بار خودش را تکاند، تا این که به ناچاربرگ با تمام مقاومتی که از خود نشان می داد،

از شاخه جدا شد و بر روی زمین قرار گرفت.

باغبان در راه برگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد، بی درنگ با یک ضربه آن را از بیخ کند.

شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد، بر روی زمین افتاد.

ناگهان صدای برگ جوان را شنید که می گفت:

اگر چه به خیالت زندگی ناچیزم در دست تو بود، ولی همین خیال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت،

که فراموش کنی نشانه حیاتت من بودم!!!

مجموعه داستان های کوتاه جذاب و خواندنی،داستان های کوتاه جذاب ، خواندنی، طنز ، پند آموز، عاشقانه

نظرات و دیدگاه شما باعث دلگرمی ما میشود
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan