خانه ی داستان

داستان هایی "کوتاه" برای پیمودن راهی "بلند"

محبت پدرانه!(:جالبه بخونید:)

فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.

پیرمرد از دختر پرسید:

- غمگینی؟

- نه..

- مطمئنی؟

- نه...

- چرا گریه می کنی؟

- دوستام منو دوست ندارن.

- چرا؟

- چون قشنگ نیستم

- قبلا اینو به تو گفتن؟

- نه.

- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم!

- راست می گی؟

- از ته قلبم آره...

دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد...!

چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت…

الاهییییییییییییییی;(((((((((


اینجور پستی واس شب خوبه؟
اشکمان درآمد
ولی کوتاه و خوبه:)
خب عاطفی و احساسی بود😃

احسنت ++ عالی بود...
ممنون😃
چه مردی بوده.
😃
شنیده بودم 
ولی باز خوندم
زیبا بود
😃
مرسی که خوندی😃
ممنون😃نظر لطفتونه
خیلی قشنگ بود.
مرسی😃
لایک داشت
عاولی ببود
مرسی😃
ممنون😃
فوق العاده زیبا بود
مرسی😃
گاهی اوقات یه نابینا از همه بینا تره :)
دقیقا اینطوره😃
hanooz khoob bood kas digari *boos* nakard:D
خب بوسه رو با عشق فراوان به پیرمرد داد😃
Ye soal!!!Agar koor bood chetor tonest dokhtarak ra bebine?!
خب کور بودن در عوضش شنوایش بهتره 😃نمیدونم والا چجور فهمید حالا بماند😊
نمیدونست دختره چه شکلیه
قصدش فقط خوشحالی اون بود :)
در جواب به سوال آقا علی
افرین😃
افرین😃
Gee whiz, and I thhogut this would be hard to find out.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
مجموعه داستان های کوتاه جذاب و خواندنی،داستان های کوتاه جذاب ، خواندنی، طنز ، پند آموز، عاشقانه

نظرات و دیدگاه شما باعث دلگرمی ما میشود
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan