داستان هایی "کوتاه" برای پیمودن راهی "بلند"

  • /

    خانه ی داستان

  • /

    خانه ی داستان

  • /

    خانه ی داستان

  • /

    خانه ی داستان

  • /

    خانه ی داستان

۶۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خانه ی داستان» ثبت شده است

پلاسکو!

بسـ(:ـم الرب

پلاسکو

انگار که پلاسکوی ۵۴ ساله تحمل به دوش کشیدن این همه بار روی دوشش را دیگر نداشت، آتش گرفت و آتش انداخت به جان تهران، فرو ریخت و این بارِ روی دوشش را آوار کرد بر روی عده‌ای قهرمان فداکار بی‌نام و نشان، نه بر روی عده‌ای با نام و نشان بی‌خیال و نه روی مردمانی که فیلم‌هایشان مهم‌تر از قهرمان‌هایشان بود!

چهره‌ی تهران زخمی شد، قلب مردم پر از غم شد، اما خدا صبر دهد قلب خانواده‌ی آتش‌نشانان قهرمان و فداکارمان را؛ دوستانشان را که آخرین لحظات را در کنار هم بودند.

۳۰ دی ماه در یادها می‌ماند نه به خاطر فرو ریختن پلاسکوی پیر، بلکه به‌خاطر فداکاری‌های آتش‌نشان‌های بی‌نام و نشان و بی‌ادعایمان.


  • پنجشنبه ۳۰ دی ۱۳۹۵
  • ۷

بابا جان داد!

بابا جان داد


فرزند شهید بود


میگفت بابای من رفت و جان داد


تا هم کلاسی هایم بتوانند بنویسند بابا نان داد..

  • چهارشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۵
  • ۹

امان خدا!

 اگر به جای گفتن :

دیوار موش دارد و موش گوش دارد


بگوییم


فرشته ها در حال نوشتن هستند


نسلی از ما متولد خواهد شد که به

جای مراقبت مردم ”مراقبت خدا“را در نظر دارد!


قصه از جایی تلخ شد که در گوش یکدیگر با عصبانیت خواندیم


بچه را ول کردی به امان خدا !

ماشین را ول کردی به امان خدا !

خانه را ول کردی به امان خدا !


واینطور شد که "امان خدا" شد؛ مظهر ناامنی!


ای کاش میدانستیم امن ترین جای عالم، امان خداست....


  • سه شنبه ۲۸ دی ۱۳۹۵
  • ۱۰

نگرش!



‍💎از قورباغۀ کوچکی که ته چاهی زندگی می کرد، پرسیدند: آسمان چیست؟ گفت: دایرۀ کوچکیست به رنگ آبی.... 


✅مفهوم هر چیزی، در خود آن نیست، در نگرش ما نسبت به آنها نهفته است. دیدگاهتان را تغییر دهید، تا زندگیتان متحول شود.



  • يكشنبه ۲۶ دی ۱۳۹۵
  • ۷

حبه قند



میگفت: شیطان اندازه یک حبّه قند است . . .

گاهی می افتد توی فنجان دل ما . . .

حل می شود آرام آرام . . .

بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم . . .

روحمان سر می کشد آن را . . .

آن چای شیرین را . . .

شیطان زهرآگین دیرین را . . .

آن وقت او، خون می شود در خانه تن . . .

می چرخد و می گردد و می ماند آنجا او می شود مـن ...


⭐️اعوذبالله من نفسی⭐️



صبح بخیر

  • جمعه ۲۴ دی ۱۳۹۵
  • ۷

ازدواج پایدار

دانایی را پرسیدند: چه وقت برای ازدواج پایدار مناسب است؟ 

دانا گفت: زمانی که شخص توانا شود! پرسیدند: توانا از لحاظ مالی؟ 

جواب داد: نه! گفتند: توانا از لحاظ جسمی؟ گفت: نه! پرسیدند: توانا از لحاظ فکری؟ ... 

 

جواب داد: نه! پرسیدند: خود بگو که ما را در این امر دیگر چیزی نیست!

 دانا گفت: زمانی یک شخص می تواند ازدواج پایدار نماید که اگر تا دیروز نانی را به تنهایی می خورد امروز بتواند آن را با دیگری نصف نماید بدون آنکه اندکی از این مسئله ناراحت گردد!



  • پنجشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۵
  • ۶

پاسخ خدا!

گابریل گارسیا مارکز

باور نمیکنم خدا به کسی بگوید: 

" نه...! "


خدا فقط سه پاسخ دارد:

١- چشم....

٢- یه کم صبر کن....

٣- پیشنهاد بهتری برایت دارم....


همیشه در فشار زندگی اندوهگین مشو...

شاید خداست که در آغوشش می فشاردت

برای تمام رنجهایی که میبری صبر کن!


صبر اوج احترام به حکمت خداست . .



  • چهارشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۵
  • ۹

سرشماری!

سرشماری


مامور سرشماری: سلام . مادر جان میشه لطفا بیای دم در ؟ سلام پسرم .. بفرما ؟ از سر شماری مزاحمت میشم . مادر تو این خونه چند نفرید ؟ اگه میشه برو شناسنامه هاتونو بیار بنویسمشون ..


مادر لای در رو بیشتر باز کرد 

و با سر گردنش سر و ته کوچه رو یه نگاهی انداخت ... چشماش پر شد ازاشک و گفت : پسرم قربونت برم میشه ما رو فردا بنویسی ؟ مادر چرا ؟ مگه فردا میخواید بیشتر بشید ؟!! برو لطفا شناسنامتو بیار وقت ندارم . 


- آخه پسرم 31 سال پیش رفته جبهه هنوز برنگشته شاید فردا برگرده بشیم دو نفر . 

سر شمار سری انداخت پایین و رفت .


مغازه دار میگفت : الان 29 ساله هر وقت از خونه میره بیرون کلید خونش رو میده به من و میگه : آقا مرتضی اگه پسرم اومد کلیدرو بده بهش بره تو چایی هم رو سماور حاضره ... آخه خسته س باید استراحت کنه !



شادی روح همه اونایی که از جان خودشون گذشتند و رفتند تا ما باشیم شادی روح غیور مردانی که ایستادند و تسلیم نشدن . 😔🌹



  • يكشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۵
  • ۹

پاتریک و باب اسفنجی!

پاتریک و باب اسفنجی

پاتریک: یه هواپیما از جنس طلا می‌خریم...


باب اسفنجى: هواپیما از جنس طلا نمی‌تونه پرواز کنه!


پاتریک: ما دیگه پولداریم، قوانین فیزیک رو ما تاثیر نداره!


باب اسفنجی🎬

#دیالوگ 


امیدوارم که به دست پاتریک برسه!
پاتریک اگ اینو رو خوندی ادرس جدید وبلاگ تو رو بده بطفا!
  • جمعه ۱۷ دی ۱۳۹۵
  • ۷

صدقه!!


پسرک روی چمن ها دراز کشید.
از صبح کسی گلی از او نخریده بود.
نگاهی به صندوق کنارش انداخت که روی آن نوشته بود صدقه، روزی را زیاد می کند؛ اما توی جیب هایش حتی یک ریال هم نبود.

صدایی او را به خود آورد.
صدای دختر کوچکی بود:
- آقا، برای تولد مادرم یه شاخه گل می خوام، پول ندارما!

پسرک نگاهی به صندوق انداخت و شاخه گلی را به طرف دخترک گرفت.
دقایقی گذشت.
اتومبیل آخرین مدلی کنار پایش ترمز کرد.
- آهای پسر! یبا اینجا، همه گل هاتو می خرم.

  • جمعه ۱۷ دی ۱۳۹۵
  • ۷

سخنان ناب!

روزیکه مردم بفهمند

 هیچ چیز عیب نیست جز قضاوت ومسخره کردن دیگران.

 هیچ چیز گناه نیست جز حق الناس. 

هیچ چیز ثواب نیست جز خدمت به دیگران. 

هیچ کس اسطوره نیست الا در مهربانی و انسانیت. 

هیچ دینی با ارزشتر از انسانیت نیست.....

 هیچ چیز جاودانه نمیماند جز عشق....... 

هیچ چیز ماندگار نیست جز خوبی و بدی.... 

هیچ سعادتی بالاتر از آگاهی نیست....

 هیچ دشمنی خطرناکتر از جهل نیست... 


زمین تبدیل میشود به بهشتی سراسر عشق ومهربانی


پ.ن:
کانال تلگرام خانه ی داستان هم ایجاد شد^^
برای عضویت کلیک کنید^^


  • پنجشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۵
  • ۸

Please help me

سلام


میخوام ی کانال تو تلگرام بزنم موضوعش هم سرگرمی هست

اسم رو نمیدونم چی بزارم توش موندم!

اسم های عجیب و غریب و خنده دار میپذیریم


#موقت

  • چهارشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۵
  • ۷

خار های امروز و گل های فردا!

شخصی از خدا دو چیز خواست......

یک گل و یک پروانه......

اما چیزی که به دست آورد 

یک کاکتوس و یک کرم بود......

غمگین شد. با خود اندیشید شاید خداوند من را 

دوست ندارد و به من توجهی ندارد......

چند روز گذشت......

از آن کاکتوس پر از خار گلی زیبا روییده شد و

آن کرم تبدیل به پروانه ای شد......

اگر چیزی از خدا خواستید و چیز دیگری دریافت کردید 

به او اعتماد کنید.........

خارهای امروز گلهای فردایند......


  • چهارشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۵
  • ۷

کابوس!

‍ 

چند روز پیش، داشتم به زندگی فکر میکردم،

 بعد هوس کردم یه فیلم ترسناک ببینم، 

شب موقع خواب یکی دوبار با کابوسای کوچولو از خواب پریدم، ولی زود خوابم میبرد،

 دیگه تا صبح راحت خوابیدم،

 صبح با به یاد آوردن ترسای ریزه میزه شب قبل، 

کلی خندیدم واحساس آرامش کردم،

 به نتیجه قشنگی رسیدم، 

زندگی هم همینه، یه وقتایی اونقد ترسناکه آدم فکر میکنه

 داره کابوس میبینه، 

بعد منتظر لحظه ای میشینه

 که این کابوس تموم شه،


                وقتی این کابوس تموم شه..........

       فکر کنم بشینه و به همه کابوسهاش،بخنده...


  • دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۵
  • ۸

چاه دستی پر نمیشه!

مادر بزرگم همیشه میگفت چاه دستی پر نمیشه. اون وقتا سنم کم بود و معنی حرفشو نمیفهمیدم.

میپرسیدم عزیز یعنی چی 'چاه دستی پر نمیشه'؟

با همون لهجه ی قشنگش میگفت: یعنی اگر چاهی خشک باشه، هر چقدرم توش آب بریزی نمیتونی ازش آبی برداری. خود ِچاه باید آب داشته باشه.

امروز توی این سن و سال معنی اون حرفو کاملا میفهمم. اگر آدمی دوستت نداشته باشه، هر کاری هم براش بکنی، دوست نخواهد داشت. آدم بد ذات و نمی تونی ذاتش و عوض کنی.  

رفتنی رو اگه دنیاتو هم به پاش بریزی، میره..

خدا بیامرزتت عزیز

چاه هیچ وقت دستی پر نشد..


  • شنبه ۱۱ دی ۱۳۹۵
  • ۱۵

به مشکلات بخندید!

مرد جوانی که می خواست راه معنویت را طی کند به سراغ استاد رفت. استاد خردمند گفت: تا یک سال به هر کسی که به تو حمله کند و دشنام دهد پولی بده.


تا دوازده ماه هر کسی به جوان حمله می کرد جوان به او پولی میداد. آخر سال باز به سراغ استاد رفت تا گام بعد را بیاموزد.


استاد گفت: به شهر برو و برایم غذا بخر.


همین که مرد رفت استاد خود را به لباس یک گدا در آورد و از راه میانبر کنار دروازه شهر رفت. وقتی مرد جوان رسید، استاد شروع کرد به توهین کردن به او.


جوان به گدا گفت: عالی است! یک سال مجبور بودم به هر کسی که به من توهین می کرد پول بدهم اما حالا می توانم مجانی فحش بشنوم، بدون آنکه پشیزی خرج کنم.


استاد وقتی صحبت جوان را شنید رو نشان داده و گفت: برای گام بعدی آماده ای چون یاد گرفتی به روی مشکلات بخندی!


پ.ن۱:داوینچی می گوید: مشکلات نمی تواند مرا شکست دهند، هر مشکلی در برابر تصمیم قاطع من تسلیم می شود.


پ.ن۲:میخوام یک کانال 🙈بزنم اسم هرچی باشه قبول میکنم!😃


  • جمعه ۱۰ دی ۱۳۹۵
  • ۸

عنوان با خودتون! (:

داشت دفتر مشقش را جمع می کرد. چشمش افتاد به روزنامه ای که مادر روی آن برای همسایه ها سبزی پاک کرده بود

تیترش یک "سه" بود با بینهایت "صفر"جلوش(اختلاس سه هزار میلیاردی)

عدد "سه" ناگهان او را از جا پراند

- بابا، پس فردا با بچه های مدرسه می برنمون اردو سه هزار تومن می دی؟

بابا سرش را بلند نکرد

باصدایی آرام گفت: فردا یه کم بیشتر مسافر می برم، سه هزار تومن هم به تو میدم!

با وعده شیرین بابا خوابید.

صبح زود، رفت کنارپنجره

پرده را کنار زد

باران ریزو تندی می بارید

قطره های باران برای رسیدن به زمین مسابقه گذاشته بودند

بند دلش پاره شد:

آخه توی این بارونکه مسافر سوار موتور بابام نمی شه

اشک توی چشمهایش حلقه زد. از پشت پنجره آمد کنار.

یک قطره اشک از روی صورتش چکید روی یکی از بینهایت "صفر"هایی که جلوی عدد"سه" رژه می رفتند



این اهنگ محشره واقعا خیلی ارام بخشه بشنوید و نظرتون رو بگید لطفا(:


بشنویم
  • چهارشنبه ۸ دی ۱۳۹۵
  • ۱۴

بیسکویت!

عیب کوچولوی عروس

یادمه هشت سالم بود...


 یه روز از طرف مدرسه بردنمون کارخونه تولید بیسکوییت


 ما رو به صف کردن و بردنمون تو کارخونه که خط تولید بیسکویت رو ببینیم


 وقتی به قسمتی رسیدیم که دستگاه بیسکویت میداد بیرون خیلی از بچه ها از صف زدن بیرون و بیسکویتایی که از دستگاه میزد بیرون رو ورداشتن و خوردن، 


من رو حساب تربیتی که شده بودم میدونستم که اونا دارن کار اشتباه و زشتی میکنن واسه همین تو صف موندم


 ولی آخرش اونا بیسکویت خورده بودن و منی که قواعدو رعایت کردم هیچی نصیبم نشده بود 


الان پنجاه سالمه ،

اون روز گذشت ولی تجربه اون روز بارها و بارها تو زندگیم تکرار شد....


خیلی جاها سعی کردم که آدم باشم و یه سری چیزا رو رعایت کنم

 ولی در نهایت من چیزی ندارم

 و اونایی که واسه رسیدن به هدفشون خیلی چیزا رو زیر پا میذارن از بیسکوییتای تو دستشون لذت میبرن.


از همون موقع تا الان یکی از سوالای بزرگ زندگیم این بوده و هست که خوب بودن و خوب موندن مهمتره...


 یا رسیدن به بیسکوییتای زندگی؟


اونم واسه مردمی که تو و شخصیتت رو با بیسکوییتای توی دستت میسنجند!!!!!!!


خاطره ای از "#پرویز_پرستویی"



  • يكشنبه ۵ دی ۱۳۹۵
  • ۹

فرق امروز و فردا!

آمدند، نشستند، درد دل کردند، از غمها و شادیهایشان گفتند، خندیدند، گریه کردند، من هم با آنها خندیدم و گریه کردم. سوالهای زیادی از آنها پرسیدم، بعضی هایش را جواب دادند، بعضی هایش را هم نه، بعد هم خداحافظی کردند و رفتند... خوب که فکر میکنم می بینم خیلی هم فرقی نکرده است: آن روزها جمعه ها می آمدند، حالا پنجشنبه ها.


  • پنجشنبه ۲ دی ۱۳۹۵
  • ۷

مراقب باتری زندگی ات باش!

مراقب باتری زندگی ات باش

سال ها پیش پدربزرگ از مکه آمده بود و برایمان سوغاتی آورده بود 

برای من یک تفنگ آورده بود که با باتری کار می کرد.هم نور پخش می کرد و هم صدایی شبیه به آژیر داشت

آنقدر دوستش داشتم که صبح تا شب با خودم تفنگ بازی می‌کردم 

همه را کلافه کرده بودم 

می گفتند انقدر صدایش را در نیار 

انقدر تفنگ بازی نکن 

باتری اش تمام می شود 


یادم می آید می خندیدم و می‌گفتم 

خوب تمام شود می‌روم باتری می خرم و باز بازی می کنم 

چند روزی گذشت تا برایمان مهمان آمد 

وسط تفنگ بازی با پسر مهمان دقیقا جایی که حساس ترین نقطه ی بازی بود باتری تفنگم تمام شد 

دیگر نه نور داشت و نه آژیر 

نمی توانستم شلیک کنم و بازی را باختم 

امروز به این فکر می کنم که چقدر شبیه کودکیم هست این روز ها 

تمام انرژی ام را بیهوده هدر دادم 

برای انسان هایی که نبودند یا نماندند

برای کار هایی که مهم نبودند

حالا که همه چیز مهم و جدی ست 

حالا که مهمترین قسمت بازی ست 

انرژی ام تمام شده

بعضی وقتا نمی دانی چقدر از انرژیت باقی مانده

فکر می‌کنی همیشه فرصت هست 

ولی حقیقت این ست گاهی هیچ فرصتی نداری

اگر روزی صاحب فرزند شدم به او خواهم گفت مراقب باتری زندگی ات باش 

بیهوده مصرفش نکن

شاید جایی که به آن نیاز داری تمام شود


"نویسنده:حسین حائریان"


  • چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
  • ۶

مفهوم شب یلدا!

شب یلدا

یلدا از دو بخش "یل" به اضافه "دا" تشکیل شده است

 یل + دا = یلدا

در زبان لری که از بازمانده های زبان هخامنشیان است یل را به معنای بزرگ دانند و به مادر دا گویند( به مادر دی هم می گویند)

مادر = دا = دی


هخامنشیان اعتقاد داشتند که شب اول زمستان دانه های گیاهان در زیر خاک جوانه میزنند و شروع به روییدن می کنند و به همین سبب اولین ماه زمستان را دی می گویند.


پس یلدا به معنی رویش و زایش می باشد

 یلدا = رویش بزرگ 

        🌹🌹🌹🌹🌹


پیشآپیش شب یلدای خوبی را برای همه ایرانیان آرزو می کنم😍

پ.ن:

تو که نیستی"یلدا" بلندترین شبسال نیست؛

اوج دلتنگیست...

پ.ن:

کلیک(:

    

  • دوشنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۵
  • ۱۱

اولین زن زیبا!

مادری ناراحت کنار پسرش نشسته بود ،

 پسر به مادرش گفت : 

تو دومین زن زیبایی هستی که تو عمرم دیدم ! 

مادر پرسید : پس اولی کیست ؟

 پسر جواب داد : خود تو وقتی که لبخند میزنی !


  • دوشنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۵
  • ۸

زنان زیبا!

زنان زیبا شبیه پرنسس های دیزنی لند و باربی نیستند!

شبیه واقعیتن...

شبیه زنی که گاهی دست های خیسش را با دامنش پاک می کند، 

واشک هایش را با سر آستینش ..


نه چشمان آبی دارند ،

نه ناخن هایشان همیشه لاک زده ،

نگران پاک شدن رژ لب هایشان هم نیستند.


زنان زیبا ، زنانی هستند که خود را باور دارند 

و می دانند که اگر تصمیم بگیرند قادر به انجام هر کاری هستند.

در توانایی و عزم یک زن که مسیرش را بدون تسلیم شدن در برابر موانع طی می کند، 

شکوه و زیبایی وجود دارد.

در زنی که اعتماد بنفسش از تجربه ها نشأت می گیرد،

 و می داند که می تواند به زمین بخورد، 

خود را بلند کند و ادامه دهد، 

زیبایی بسیاری وجود دارد.


  • يكشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۵
  • ۱۲

بی غیرت!!

غیرت

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مودبانه گفت:


- ببخشید آقا! من میتونم یکم به خانم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟


مرد که اصلاً توقع چنین حرفی رو نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا پرید و میان بازار و جمعیت، یقۀ جوان رو گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد:


- مردیکۀ عوضی، مگه خودت ناموس نداری…؟ خجالت نمیکشی؟؟


اما جوان،خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی بشه و واکنشی نشون بده، همان طور مودبانه و متین ادامه داد..


- خیلی عذر میخوام؛ فکر نمیکردم این همه عصبی و غیرتی بشین! دیدم همۀ بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت میبرن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم، که نامردی نکرده باشم…!

حالا هم یقه مو ول کنین! از خیرش گذشتم!!


مرد خشکش زد… همانطور که یقۀ جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد…


بشنوید و نظر بدید(:


دریافت
  • شنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۵
  • ۱۰

برگی از دفترچه خاطرات !

غلامرضا تختی

از حموم عمومی در اومدیم و نم نم بارون میزد ، خانومی جوون و محجبه بساط لیف و جوراب و ... جلوش پهن بود ، دوستم رفت جلو و آروم سلام کرد و نصفه بیشتره لیف و جوراباشو خرید ... تعجب کردم و پرسیدم : داداش واسه کی میخری ؟ما که تازه از حموم در اومدیم ، اونم اینهمه !!! 

گفت : تو این سرما از سر غیرتشه که با دستفروشی خرجشو در میاره ، وگرنه میتونست الآن تو یه بغل نرم و یه جا گرم تن فروشی و فاحشگی کنه !!!پس بخر و بخریم تا شرف و ناموس مملکتمون حفظ شه ، برگشت تو حموم و صدا زد : نصرت اینارو بزار دم دست مردم و بگو صلواتیه ...



برگی از دفترچه خاطرات 

زنده یاد جهان پهلوان تختی




  • چهارشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۵
  • ۱۶

در زندگی مثل عصا باش!

پیرمرد عصا به دستهنوزم

حرف پیرمرد عصا به دست را

فراموش نکردم

که می‌گفت:

«در زندگی مثل عصا باش!


هزار بار زمین بخور

اما اجازه نده کسی که به تو

تکیه کرده زمین بخوره...!

نویسنده:علی اصغرمظفری


  • چهارشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۵
  • ۵

دخترک گل فروش!

دخترک گل فروش سال ها در آرزوی خریدن یک کفش قرمز بود و پول هایی را که از فروختن گل های مریم به دست آورده بود، در قلک کوچکش جمع می کرد.


آن روز صبح هم مثل همیشه، در فکر و رویایش بود که ناگهان در اثر برخورد با اتوموبیلی به گوشه ای پرتاب شد.


وقتی چشمانش را باز کرد، خود را روی تختی سپید و تمیز دید که در کنار آن هدیه ای قرار داشت.


دخترک با خوشحالی هدیه را باز کرد٬ یک جفت کفش قرمز بود.


چشمان دخترک لبریز از شادی شد٬ ولی افسوس، او نمی دانست که پاهایش دیگر توان رفتن ندارد.



  • سه شنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۵
  • ۹

فقر یا عطر!

یک روز از سرِ بی کاری به بچه های کلاس گفتم انشایی بنویسند با این عنوان که "فقر بهتر است یا عطر؟" 


قافیه ساختن از سرگرمی هایم بود. چند نفری از بچه ها نوشتند "فقر". از بین علم و ثروت همیشه علم را انتخاب می کردند. نوشته بودند که "فقر خوب است چون چشم و گوش آدم را باز می کند و او را بیدار نگه می دارد ولی عطر، آدم را بیهوش و مدهوش می کند." عادت کرده بودند مجیز فقر را بگویند چون نصیبشان شده بود.


فقط یکی از بچه ها نوشته بود "عطر". انشایش را هنوز هم دارم. جالب بود. نوشته بود :


"عطر حس های آدم را بیدار می کند که فقر آن ها را خاموش کرده است."


  • سه شنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۵
  • ۴

دنیای وارونه!

دختر دستش را بریده بود اندازه ای که نیاز به بخیه زدن داشت.

 با شوهرش آمده بود. وقتی خواست روی تخت دراز بکشد

 شوهرش نشست و سرش را روی پاهایش گذاشت.

 تمام طول بخیه زدن دستش را گرفت و نازش را کشید و قربان صدقه اش رفت. 


وقتی رفتند هرکسی چیزی گفت،

 یکی گفت زن ذلیل، یکی گفت لوس،

 یکی چندشش شده بود 

و دیگری حالش بهم خورده بود! 



یادم افتاد به خاطره ای دور روی همان تخت.

 خاطره ی زنی با سر شکسته که هرچه گفتم چطور شکست فقط گریه کرد

 و مردی که می ترسید از پاسخ زن. زن آنقدر از بخیه زدن ترسیده بود

 که بازهم دست مرد راطلب می کرد و مرد آنقدر دریغ کرد

 که من کنارش نشستم و دستش را گرفتم 

و آرام در گوشش گفتم لیاقت دستانت بیشتر از اوست.


 اما وقتی آن ها رفتند کسی چیزی نگفت! 

هیچکس چندشش نشد

و هیچ کس حالش بهم نخورد... 


همه چیز عادی بنظر آمد 


⭐️و من فکر کردم ما مردمی هستیم که به دیدن آدمی برسر دار بیشتر عادت داریم 

تا دیدن مرد و زنی عاشق.



  • دوشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۵
  • ۸

این همه بی نماز هست!



می خواست برگرده جبهه ، بهش گفتم: پسرم ! تو به اندازه ی سنّت خدمت کردی ، بذار اونایی برن جبهه که نرفته اند


چیزی نگفت و ساکت یه گوشه نشست...


... وقت نماز که شد ، جانمازم رو انداختم که نماز بخونم ، دیدم اومد و جانمازم رو جمع کرد...


خواستم بهش اعتراض کنم که گفت : این همه بی نماز هست! اجازه بدید کمی هم بی نمازا ، نماز بخونند


دیگه حرفی برا گفتن نداشتم . خیلی زیبا ، بجا و سنجیده جواب حرف بی منطقی من رو داد.


  • دوشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۵
  • ۲