داستان هایی "کوتاه" برای پیمودن راهی "بلند"

  • /

    خانه ی داستان

  • /

    خانه ی داستان

  • /

    خانه ی داستان

  • /

    خانه ی داستان

  • /

    خانه ی داستان

ملکه های ایرونی؟!!!

ملکه های ایرونی

چارلز دانشجوی انگلیسی با طعنه به دوست و همکلاسی ایرانی اش همایون می گه، چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن یا لمسشون کنن  ؟ یعنی مردای ایرانی اینقدر کارنامه خرابی دارند و خودشون رو نمیتونن کنترل کنن؟ همایون لبخندی میزنه و میگه :

ملکه انگلستان میتونه با هر مردی دست بده ؟ و هر مردی می تونه ملکه انگلستان رو لمس کنه؟ چارلز با عصبانیت می گه : نه! مگه ملکه فرد عادیه ؟!! فقط افراد خاصی می تونن با ایشون دست بدن و در رابطه باشن!!! همایون هم بی درنگ می گه : خانوم های ایرونی همشون ملکه هستن!!! 



منبع: ناگفته ها

  • سه شنبه ۲۹ فروردين ۱۳۹۶
  • ۸

فواید گاو بودن!!!(خیلی جالبه خونید)

گاو بودن

انشاء یک پسر 10 ساله کرد که برنده جایزه بهترین انشاء درسطح کشوری و استان اذربایجان غربی شد بخون می ارزه...

معلمی از دانش آموزانش خواست "فواید گاو بودن" را بنویسند و نوشته ای که در زیر می خوانید تمام و کمال انشای آن دانش آموز است

با سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات بی دریغ اولیاء و مربیان مدرسه که در تربیت ما بسیار زحمت میکشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما الان کجا بودیم

اکنون قلم به دست میگیرم و انشای خود را آغاز می کنم

البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در می یابیم

که گاو بودن فواید زیادی دارد

من مقداری در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که

مهمترین فایده ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست. بلکه گاو است.

هرچند که نتیجه گیری باید در آخر انشاء باشد

بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم

ببینیم چقدر گاو بودن فایده دارد

مثلا در مورد همین ازدواج

وقتی گاوی که پدر خانواده است میخواهد دخترش را شوهر دهد، نگران جهیزیه اش نیست.

نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند.

مجبور نیست به خاطر این که پول جهاز دخترش را تهیه نماید،

برای صاحبش زمین اضافه شخم بزند، یا بدتر از آن پاچه خواری کند.

هیچ گاوی نگران کرایه خانه اش نیست.

گاوها آنقدر عاقلند که میدانند

بهترین سالهای عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند

گاوها حیوانات مفیدی هستند و انگل جامعه نیستند.

شما تاکنون یک گاو معتاد دیده اید؟

گاوی دیده اید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس مردم شود؟

آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند

تا حالا شما گاو بیکار دیده اید؟

آیا دیده اید گاوی زیرآب گاو دیگری را پیش صاحبش بزند؟

تا حالا دیده اید گاوی غیبت گاو دیگری را بکند؟

آیا تا بحال دیده اید گاوی زنش را کتک بزند ؟

یا گاو ماده ای شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بکشد؟

و مثلا بگوید از آقای فلانی یاد بگیر. آخر توهم گاوی؟!

هیچ گاوی غمباد نمی گیرد

هیچ گاوی رشوه نمی گیرد.

هیچ گاوی اختلاس نمی کند

هیچ گاوی آبروی دیگری را نمی ریزد.

هیچ گاوی خیانت نمی کند.

هیچ گاوی دل گاو دیگر را نمی شکند.

هیچ گاوی دروغ نمی گوید.

هیچ گاوی آنقدر علف نمی خورد که از فرط پرخوری تا صبح خوابش نبرد

در حالی که گاو طویله کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد

تا به گوساله اش شیر بدهد

هیچ گاوی گاو دیگر را نمی کشد

هیچ گاوی...

گاو خیلی فایده ها دارد

لباس ما از گاو است

غذایمان از گاو، شیر و پنیر و کره و خامه ...

ولی با همه منافع یادشده هیچ گاوی نگفت : من ... بلکه گفت: مـــــــــااااااا

اگر بخواهم هنوز هم در مورد فواید گاو بودن بگویم،

دیگر زنگ انشاء می خورد و نوبت بقیه نمی شود که انشایشان را بخوانند.

اما

به نظر من مهمترین فایده گاو بودن این است که دیگر

آدم نیست"





  • دوشنبه ۲۸ فروردين ۱۳۹۶
  • ۵

اشک خدا !!!!

اشک خدا و مادر

زن نابینا کنار تخت پسرش در بیمارستان نشسته بود و می گریست. فرشته ایی فرود آمد و رو به زن گفت: ای زن من از جانب خدا آمده ام


رحمت خدا برآن است که تنها یکی از آرزوهای تو را برآورده سازد, بگو از خدا چه می خواهی؟

زن رو به فرشته کرد و گفت: از خدا می خوام پسرم رو شفا بده.

فرشته گفت: پشیمان نمی شوی؟

زن پاسخ داد: نه!

فرشته گفت: پسرت اینک شفا یافت ولی تو می توانستی بینایی چشمان خود را از خدا بخواهی!

زن لبخندی زد و گفت: تو درک نمی کنی!

سالها گذشت و پسر بزرگ شد. او آدم موفقی شده بود و مادر موفقیت های فرزندش را با عشق جشن می گرفت.

پسر ازدواج کرد و همسرش را بسیار دوست داشت. روزی رو به مادرش کرد و گفت: مادر نمی دونم چطور بهت بگم ولی زنم نمی تونه

با شما یه جا زندگی کنه می خوام یه خونه برات بگیرم تا شما برید اونجا.

مادر رو به پسرش گفت: نه پسرم من می خوام برم خونه ی سالمندان زندگی کنم , آخه اونجا با هم سن و سالای خودم زندگی می کنم و راحت ترم.

و زن از خانه بیرون آمد , کناری نشست و مشغول گریستن شد.

فرشته بار دیگر فرود آمد و گفت: ای زن دیدی پسرت با تو چه کرد؟ حال پشیمان شده ایی؟ می خواهی او را نفرین کنی؟

مادر گفت: نه پشیمانم و نه نفرینش می کنم. آخه تو چی می دونی؟

فرشته گفت: ولی باز هم رحمت خداوند شامل حال تو شده است و می توانی آرزویی بکنی. حال بگو؟ می دانم که بینایی چشمانت را از 

خدا می خواهی , درست است؟

زن با اطمینان پاسخ داد: نه!

فرشته با تعجب بسیار پرسید: پس چه؟ 

زن جواب داد: از خدا می خوام عروسم زن خوب و مادر مهربونی باشه و بتونه پسرم رو خوشبخت کنه آخه من دیگه نیستم تا مراقب پسرم باشم.

اشک از چشمان فرشته سرازیر شد و از اشک هایش دو قطره در چشمان زن ریخت و زن بینا شد.

هنگامی که زن اشک های فرشته را دید از او پرسید: تو گریه کردی؟ مگه فرشته ها هم گریه می کنن؟

فرشته گفت: بله , ولی تنها زمانی اشک می ریزیم که خدا گریسته باشد!

زن پرسید: مگه خدا هم گریه می کنه؟!

فرشته پاسخ داد: خدا اینک از شوق آفرینش موجودی به نام مادر در حال گریستن است


  • پنجشنبه ۲۴ فروردين ۱۳۹۶
  • ۷

پدرم روزت مبارک

پدر

❤️پـدر مشکل گشاےخانواده

❤️پـدر یک قهرمان فوق العاده

❤️پـدر یعنے غرور وهستی من

❤️پـدر یعنےتمام هستےمن

❤️پـدر لطف خدا، روےزمین است


  • سه شنبه ۲۲ فروردين ۱۳۹۶
  • ۳

گره بافتنی کاموا

گره های بافتنی کاموا

یافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم است نه قیافه اش،

اما حرفش هیچوقت از یادم نمیرود، می گفت زندگی مثل یک کلاف کامواست، 

از دستت که در برود می شود کلاف سردر گم،

گره می خورد،

می پیچد به هم ، 

گره گره می شود، 

بعد باید صبوری کنی، 

گره را به وقتش با حوصله وا کنی، زیاد که کلنجار بروی ، گره بزرگتر می شود، 

کورتر می شود، 

یک جایی دیگر کاری نمی شود کرد، باید سر و ته کلاف را برید، 

یک گره ی ظریف کوچک زد،

بعد آن گره را توی بافتنی یک جوری قایم کرد،

محو کرد، 

یک جوری که معلوم نشود،

یادت باشد، گره های توی کلاف همان دلخوری های

کوچک و بزرگند، همان کینه های چند ساله،

باید یک جایی تمامش کرد،

سر و تهش را برید،

زندگی به بندی بند است به نام “حرمت “

که اگر آن بند پاره شود کار زندگی تمام است…


زنده یاد #سیمین_بهبهانی



  • دوشنبه ۲۱ فروردين ۱۳۹۶
  • ۴

خواستگاری و عیب کوچولو!

پسری به خواستگاری دختری رفت


خانواده دختر از او پرسیدند:وضع مالی شما چطور است ؟پسر جواب داد :عالیست 

به او گفتند:تحصیلاتتان به کجا رسیده؟جواب داد ؛تحصیلات عالیه داریم 

پرسیدند :موقعیت خانوادگی تان چطور است ؟گفت نظیر ندارد 

به او گفتند :شغل شما چیست ؟جواب داد ؛از کار کردن بی نیازم ولی به کار تجارت مشغولم، 

از پسر پرسیدند که شهرت شما در شهر و محل تولدتان چگونه است ؟در جواب گفت :به خوشی خلقی معروفم. 

عروس و پدر مادر از این همه سجایای اخلاقی به حیرت افتاده بودند و قند توی دلشان آب می شد 

مخصوصا مادر عروس در نهایت شادمانی گفت:آقا 

با این همه صفات و اخلاق پسندیده  آیا عیبی هم دارد؟

مادر پسر جواب داد :فقط یک عیب کوچک دارد و آن هم این است که زیاد دروغ می گوید


  • پنجشنبه ۱۷ فروردين ۱۳۹۶
  • ۷

دیوانه؟؟!!!

دیوانه

از ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : چه کسی ﺭﺍ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ ؟


ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ خندید و ﮔﻔﺖ: "ﻋﺸﻘﻢ" ﺭﺍ...

ﮔﻔﺘﻨﺪ : "ﻋﺸﻘﺖ" ﮐﯿﺴﺖ ؟؟ ﮔﻔﺖ : "ﻋﺸﻘﯽ" ﻧﺪﺍﺭﻡ !!


ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﺑﺮﺍﯼ "ﻋﺸﻘﺖ" ﺣﺎﺿﺮﯼ ﭼﻪ کارها ﮐﻨﯽ....؟


ﮔﻔﺖ : ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻋﺎﻗﻼﻥ ﻧﻤﯿﺸﻮﻡ، ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ...، خیانت نمیکنم...

دور نمیزنم.... وعده سر خرمن نمیدهم...دروغ نمیگویم..خیانت نمیکنم....


و ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺷﺖ، ﺗﻨﻬﺎﯾﺶ ﻧﻤﯿﮕﺬﺍﺭﻡ، ﻣﯿﭙﺮﺳﺘﻤﺶ...

ﺑﯽ ﻭﻓﺎﯾﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ، ﺑﺎ ﺍﻭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ ..

برایش فداکاری خواهم کرد..ناراحت و نگرانش نمیکنم...غمخوارش میشوم...


ﮔﻔﺘﻨﺪ : ولی ﺍﮔﺮ ﺗﻨﻬﺎﯾﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ ...، ﺍﮔﺮ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﻧﺪﺍﺷﺖ ..، اﮔﺮ ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﮐﺮﺩ ، ﺍﮔﺮ ﺑﯽ ﻭﻓﺎ ﺑﻮﺩ..اگر ترکت کرد ﭼﻪ...؟


اشک بر چشمانش حلقه زد و ﮔﻔﺖ : ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﻦ "ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ" ﻧﻤﯿﺸﺪم...


  • دوشنبه ۱۴ فروردين ۱۳۹۶
  • ۱۲

اهنگ متن بسیار زیبا انیمیشن موانا (Moana)



دریافت
مدت زمان: 2 دقیقه 35 ثانیه 

به نظر خودم قشنگ ترین انیمیشن و موسیقی دیزنی هست(:

لذت ببرید(:

  • جمعه ۴ فروردين ۱۳۹۶
  • ۷

مهربان باش و قضاوت نکن!

عصای برعکس

مجلس میهمانی بود :

پیرمرد از جایش برخاست تا به بیرون برود... اما وقتی که بلند شد، عصای خویش را برعکس بر زمین نهاد...


و چون دسته عصا بر زمین بود، تعادل کامل نداشت... دیگران فکر کردند که او چون پیر شده، دیگر حواس خویش را از دست داده و متوجه نیست که عصایش را برعکس بر زمین نهاده...


به همین خاطر صاحب خانه با حالتی که خالی از تمسخر نبود به وی گفت : پس چرا عصایت را برعکس گرفته ای؟؟؟ 


پیرمرد آرام و متین پاسخ داد: زیرا انتهایش خاکی است نمیخواهم فرش خانه تان خاکی شود...


مواظب قضاوت هایمان باشیم 


چه زیبا گفت دکتر شریعتی: برای کسی که میفهمد هیچ توضیحی لازم نیست و برای کسی که نمیفهمد هر توضیحی اضافه است

 آنانکه میفهمند عذاب میکِشند و آنانکه نمیفهمند عذاب می دهند مهم نیست که چه "مدرکی" دارید مهم اینه که چه "درکی" دارید..

 
نویسنده: پرویز پرستویی
  • دوشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۵
  • ۹

عشق

عشق

#عشق 

دلم تنگ است
از زندگی پدربزرگ
در روزهای بدون مادربزرگ!!

#عکسهای_اریک_سیماندر



  • پنجشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۵
  • ۵

صبح بخیر!



یک روز از خواب بیدار می شوی 

نگاهی به تقویم می اندازی 

نگاهی به ساعتت

و نگاهی به خود خودت در آینه 

و می بینی هیچ چیز و هیچ کس جز خودت حیف نیست 

لباسهای اتو کشیده غبارگرفته مهمانی ات را 

از کمد بیرون می آوری

گران ترین عطرت را از جعبه بیرون می آوری 

و به سر و روی خودت می پاشی 

ته مانده حساب بانکی ات را می تکانی 

و خرج خودت می کنی 

یک روز از خواب بیدار می شوی 

و به کسی که دوستت دارد بدون دلهره و قاطعانه میگویی

صبح بخیر عزیزم وقت کم است لطفا مرا بیشتر دوست بدار 

یک روز یکی از همین روزها وقتی از خواب بیدار می شوی متوجه می شوی 

بدترین بدهکاری ، بدهکاری به قلب مهربان خودت هست 

و هیچ چیز و هیچکس جز خودت حیف نیست !


#نسرین_بهجتى



  • پنجشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۵
  • ۳

صبح است!

صبح است و غزل خوان توام،عشق دل انگیز


شوریده ی دیدار توام ،مست و لب آویز


در شنبه ی اسفند بهاری ، به تو نازم 


ای عشق کجایی ،تو کجایی ، به لبم خیز


  • يكشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۵
  • ۶

شجاعت


قتی که کوچک بودم شبی مادرم از من خواست 
تا از حیاط پشتی ظرفی را بیاورم. 
از حیاط پشتی می ترسیدم. 
اما مادرم گفت که باید شجاع باشم.
به او گفتم که می ترسم. 
مادرم گفت: شجاعت احساس نیست، عمل است.
من در حالی که تا حد مرگ می ترسیدم و تقریبا تمام مسیر را می دویدم، 
شجاعانه موفق شدم در دل تاریکی ظرف را پیدا کنم 
وبرای مادرم بیاورم. 
آن شب فهمیدم انسان با عملش می تواند شجاعت خود را ثابت کند.


  • شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۵
  • ۴

#بیشعوری_تا_این_حد ؟؟؟

لطفا تعجب نکنید. این جمله ای بود که دیروز راننده آژانس

به زبون اورد و من فقط با تعجب به پشت گردنش نگاهمیکردم،

چقدر دوست داشتم محکم بزنم پس کله ش


این جمله رو وقتی به زبون اورد که،داشت میرفت تو خیابون

ورودممنوع،و دو تا ماشین جوری سر خیابون،پارک

کرده بودن که این آقا نمیتونست خیلی راحت و گشاد

وارد ورود ممنوع بشه


حدود بیست دقیقه بعدش،وارد به ورود ممنوع دیگه شد

و چقدر به خاطر بیشعوری یه عده،که نمیخواستن

ذره ای گذشت داشته باشن و بذارن ایشون اول رد بشه

تاسف خورد


فکرش رو بکنید....... 


              چقدر بیشعورررررر!!!!!!!!!


  • جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۹۵
  • ۱۰

حالا اسمش را بگذارید ولنتاین!

حالا اسمش را بگذارید ولنتاین!

چه فرقی می کند؟ اصلا هر اسمی دوست دارید رویش بگذارید..

اما حتما یاد داشته باشیدش..

سالی یک روز سعی کنید از اول عاشق هم شوید!

درست مثل روز اول

از اول همدیگر را ببینید.. ذوق کنید

ته دلتان بگویید این همان است که می خواستم!

بروید جلو و حرف دلتان را بزنید، گل بدهید، هدیه بدهید‌، خوب تر می شود حال دلتان .

چه ضرری دارد؟ مگر زندگی همه اش جلو رفتن است؟ گاهی هم باید عقب برگشت و دوباره شروع کرد.

مگر زندگی همه اش جدیت و نظم و ترتیب است؟ بهم بزنید این ترتیبات و تشریفات را

از سر شروع کنید دوست داشتن را

ببینید چه کیفی دارد!

#ولنتاین_بهانست_برای_ایجاد_یه_حالِ_خوب


داستان زیبای. #ولنتاین ❤️

خوانش #آیدا_رها

لطفا گوش دهید 🙏🌹




  • چهارشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۵
  • ۱۲

هنگ کردمم):

یعنی خدایش ی مدتیه به کل دوستام و خانوادم گیر دادم که اسم بگید): ویروس بلاگ و کانال تلگرام و ربات گرفتم): هروز میسازم از اسم خوشم نمیاد عوض میکنم واسه همین حتی نمیرسم داستان بزارم):

یعنی خدایش اینقدر سخته که یک اسم خوب و جذاب واسه ی وبلاگ تا الان نتونستم پیدا کنم‌):


لطفا هرکی هر اسم جذابی بلده که پر محتوا باشه بگه تا من از این گمراهی بیرون بیام):
  • يكشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۵
  • ۱۵

تلگرام درست شد(:+یک جوک

تلگرام حل شد هوررررررررررررا

-پسرم اون چهارتا سیم که آویزونه رو میبینی

+آره

-خب دوتاشو بردار

+برداشتم

-چیزی حس نمیکنی

+نه

-حالت خوبه

+آره

-خب پس به اون دوتای دیگه اصلا دس نزن برق داره!

(منو بابام موقع تعمیر برق خونه) 

من سرراهیم بخدا

  • پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۵
  • ۷

تلگرام قطع شد):

سلام دوستان ایا واسه شما هم تلگرام قطع شده یا فقط من اینجوریم؟!

قطع اتصال تلگرام


  • پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۵
  • ۶

راز تنهایی!

راز تنهایی

تنهاترین نهنگ دنیا، عنوانی بود که نیویورک تایمز در سال ۲۰۰۴ به یک وال آبی داد. نهنگی که دانشمندان او را از سال ۱۹۹۲ تحت نظر داشتند تا بالاخره علت تنهایی‌اش را کشف کردند.


نهنگ ۵۲ هرتزی، نامی بود که دانشمندان پس از ضبط صدایش برای او در نظر گرفتند. محدوده صوتی آواز وال‌های آبی بین ۱۵ تا ۲۰ هرتز است در حالی که آواز این نهنگ ماده فرکانسی معادل ۵۲ هرتز داشت، در نتیجه توسط هیچ نهنگ دیگری قابل شنیدن و شناسایی نبود.


این داستان شاید حکایت تنهایی خیلی از ما باشد، سخن گفتن و زیستن در آواها، رویاها و دنیاهایی که توسط دیگران قابل دیدن، شنیدن و درک کردن نیست.



  • يكشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۵
  • ۸

اعتقاد به خدا!


مرد جوان مسیحی که مربی شنا و دارنده چندین مدال المپیک بود ، به خدا 

          اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره خدا و مذهب می شنید مسخره میکرد.

    

      شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه 

      

    روشن بود و همین برای شنا کافی بود.

      

    مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون 

          استخر شیرجه برود.

     

     ناگهان، سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی 

       

   تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پایین آمد و به سمت کلید برق رفت و 

 

   چراغ را روشن کرد.

 

  آب استخر برای تعمیر خالی شده 

بود!


  • يكشنبه ۳ بهمن ۱۳۹۵
  • ۱۴

درد!

خیلی درد داره!

واقعا خیلی درد داره که با خانواده ای زندگی کنی که یهو از رو عکس های قدیمی یک نامه ای پیدا کنی و میفهمی خانواده ی که باهاش زندگی میکنی خانواده ی اصلیت نیست و کلن یتیم باشی😞

واقعا دیگه سیر شدم از زندگی و بازی هاش):

ای لعنت به خودم که اینقدر منفورم ):



  • شنبه ۲ بهمن ۱۳۹۵
  • ۱۲

لبخند و سکوت!

لبخند و سکوت

پیرمردی باهمسرش درفقر زیاد زندگی میکردند.

هنگام خواب،همسر پیرمرد ازاو خواست تا شانه ای 

برای او بخرد تا موهایش را سروسامانی بدهد.

پیرمرد نگاهی حزن آمیز به همسرش کرد و گفت که

نمیتوانم بخرم حتی بند ساعتم پاره شده ودرتوانم 

نیست تا بند جدیدی برایش بگیرم...

پیرزن لبخندی زدوسکوت کرد.

پیرمردفردای آن روزبعدازتمام شدن کارش به بازاررفت 

وساعت خودرا فروخت وشانه ای برای همسرش خرید.

وقتی به خانه بازگشت شانه دردست باتعجب دید که همسرش موهایش را کوتاه کرده است وبندساعت نوبرای اوگرفته است...

مات ومبهوت اشک ریزان همدیگررا نگاه میکردند.

اشکهایشان برای این نیست که کارشان هدر رفته است،

برای این بود که همدیگر را به همان اندازه دوست داشتن 

وهر کدام برای خشنودی دیگری بودند.

بیادداشته باشیم اگر کسی رادوست داری یا شخصی تورادوست داشته باشد بایدبرای خشنود کردن اوسعی وتلاش زیادی انجام دهی.

عشق و محبت به حرف نیست باید به آن عمل کرد....

  • جمعه ۱ بهمن ۱۳۹۵
  • ۷

پلاسکو!

بسـ(:ـم الرب

پلاسکو

انگار که پلاسکوی ۵۴ ساله تحمل به دوش کشیدن این همه بار روی دوشش را دیگر نداشت، آتش گرفت و آتش انداخت به جان تهران، فرو ریخت و این بارِ روی دوشش را آوار کرد بر روی عده‌ای قهرمان فداکار بی‌نام و نشان، نه بر روی عده‌ای با نام و نشان بی‌خیال و نه روی مردمانی که فیلم‌هایشان مهم‌تر از قهرمان‌هایشان بود!

چهره‌ی تهران زخمی شد، قلب مردم پر از غم شد، اما خدا صبر دهد قلب خانواده‌ی آتش‌نشانان قهرمان و فداکارمان را؛ دوستانشان را که آخرین لحظات را در کنار هم بودند.

۳۰ دی ماه در یادها می‌ماند نه به خاطر فرو ریختن پلاسکوی پیر، بلکه به‌خاطر فداکاری‌های آتش‌نشان‌های بی‌نام و نشان و بی‌ادعایمان.


  • پنجشنبه ۳۰ دی ۱۳۹۵
  • ۷

بابا جان داد!

بابا جان داد


فرزند شهید بود


میگفت بابای من رفت و جان داد


تا هم کلاسی هایم بتوانند بنویسند بابا نان داد..

  • چهارشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۵
  • ۹

امان خدا!

 اگر به جای گفتن :

دیوار موش دارد و موش گوش دارد


بگوییم


فرشته ها در حال نوشتن هستند


نسلی از ما متولد خواهد شد که به

جای مراقبت مردم ”مراقبت خدا“را در نظر دارد!


قصه از جایی تلخ شد که در گوش یکدیگر با عصبانیت خواندیم


بچه را ول کردی به امان خدا !

ماشین را ول کردی به امان خدا !

خانه را ول کردی به امان خدا !


واینطور شد که "امان خدا" شد؛ مظهر ناامنی!


ای کاش میدانستیم امن ترین جای عالم، امان خداست....


  • سه شنبه ۲۸ دی ۱۳۹۵
  • ۱۱

نگرش!



‍💎از قورباغۀ کوچکی که ته چاهی زندگی می کرد، پرسیدند: آسمان چیست؟ گفت: دایرۀ کوچکیست به رنگ آبی.... 


✅مفهوم هر چیزی، در خود آن نیست، در نگرش ما نسبت به آنها نهفته است. دیدگاهتان را تغییر دهید، تا زندگیتان متحول شود.



  • يكشنبه ۲۶ دی ۱۳۹۵
  • ۸

حبه قند



میگفت: شیطان اندازه یک حبّه قند است . . .

گاهی می افتد توی فنجان دل ما . . .

حل می شود آرام آرام . . .

بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم . . .

روحمان سر می کشد آن را . . .

آن چای شیرین را . . .

شیطان زهرآگین دیرین را . . .

آن وقت او، خون می شود در خانه تن . . .

می چرخد و می گردد و می ماند آنجا او می شود مـن ...


⭐️اعوذبالله من نفسی⭐️



صبح بخیر

  • جمعه ۲۴ دی ۱۳۹۵
  • ۷

ازدواج پایدار

دانایی را پرسیدند: چه وقت برای ازدواج پایدار مناسب است؟ 

دانا گفت: زمانی که شخص توانا شود! پرسیدند: توانا از لحاظ مالی؟ 

جواب داد: نه! گفتند: توانا از لحاظ جسمی؟ گفت: نه! پرسیدند: توانا از لحاظ فکری؟ ... 

 

جواب داد: نه! پرسیدند: خود بگو که ما را در این امر دیگر چیزی نیست!

 دانا گفت: زمانی یک شخص می تواند ازدواج پایدار نماید که اگر تا دیروز نانی را به تنهایی می خورد امروز بتواند آن را با دیگری نصف نماید بدون آنکه اندکی از این مسئله ناراحت گردد!



  • پنجشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۵
  • ۶

پاسخ خدا!

گابریل گارسیا مارکز

باور نمیکنم خدا به کسی بگوید: 

" نه...! "


خدا فقط سه پاسخ دارد:

١- چشم....

٢- یه کم صبر کن....

٣- پیشنهاد بهتری برایت دارم....


همیشه در فشار زندگی اندوهگین مشو...

شاید خداست که در آغوشش می فشاردت

برای تمام رنجهایی که میبری صبر کن!


صبر اوج احترام به حکمت خداست . .



  • چهارشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۵
  • ۹

سرشماری!

سرشماری


مامور سرشماری: سلام . مادر جان میشه لطفا بیای دم در ؟ سلام پسرم .. بفرما ؟ از سر شماری مزاحمت میشم . مادر تو این خونه چند نفرید ؟ اگه میشه برو شناسنامه هاتونو بیار بنویسمشون ..


مادر لای در رو بیشتر باز کرد 

و با سر گردنش سر و ته کوچه رو یه نگاهی انداخت ... چشماش پر شد ازاشک و گفت : پسرم قربونت برم میشه ما رو فردا بنویسی ؟ مادر چرا ؟ مگه فردا میخواید بیشتر بشید ؟!! برو لطفا شناسنامتو بیار وقت ندارم . 


- آخه پسرم 31 سال پیش رفته جبهه هنوز برنگشته شاید فردا برگرده بشیم دو نفر . 

سر شمار سری انداخت پایین و رفت .


مغازه دار میگفت : الان 29 ساله هر وقت از خونه میره بیرون کلید خونش رو میده به من و میگه : آقا مرتضی اگه پسرم اومد کلیدرو بده بهش بره تو چایی هم رو سماور حاضره ... آخه خسته س باید استراحت کنه !



شادی روح همه اونایی که از جان خودشون گذشتند و رفتند تا ما باشیم شادی روح غیور مردانی که ایستادند و تسلیم نشدن . 😔🌹



  • يكشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۵
  • ۹